خانه / ادبیات (صفحه 2)

ادبیات

بی حساب

یک غنچه لاله سینه ی تنگش کباب شد پژمرد و زخم داغ دل آفتاب شد چون نذرکرده بود فدای پدر شود آن قدر گریه کرد که بابا مُجاب شد طفلی که با اشاره ای از خواب می پرید با لایْ لایِِ تیر سه شعبه به خواب شد تا چشم تیر را هدف حنجرش نمود با چشم غرق خون عمو بی ...

ادامه نوشته »

دوباره بوی حسین!

دوباره ماه محرّم، دوباره بوی حسین دوباره بر سر هر کوچه گفت و گوی حسین بیا به دسته ی ما نوحه ی جنون سر کن که می رویم شباشب، به جست و جوی حسین حسین، وارث کشف و شهود غار حراست چه های و هوی محمّد، چه های و هوی حسین نبسته اند به روی حسین، هرگز آب فرات، آب ...

ادامه نوشته »

ماه در کاسه خون

آسمان خم شده تا بوسه زند مویش را ماه دیدست در آیینه او رویش را تشنه لب آمده آورده به قربانگاهت گردن عاشق هفتاد و دو آهویش را لاله با یاد تو از جام تهی می نوشد چشم نرگس به تو مدیون شده سوسویش را آسمان مشک به دندان مهی خواهد داد که زمین پل زده بر دجله دو بازویش ...

ادامه نوشته »

پا به پا

بلبلی کنج قفس شور تغزل دارد خوش به حال گل پژمرده که بلبل دارد داغ هفتاد و دو لاله زده آتش به دلش دختری که به تنش دامنی از گل دارد دختری که همه گفتند شبیه زهراست مثل زینب به‌خداوند توکل دارد پا به پا با سر بابا همه جا آمده است بس‌که در راه طلب صبر و تحمل دارد ...

ادامه نوشته »

رکعت هشتم

عشق یعنی که به شوق تو به صحرا بزنم به هوای دل پاک تو به دریا بزنم عشق یعنی بشوم آهوی آواره‌ی تو بدهم دل به صدای خوش نقاره‌ی تو عشق یعنی طپش این دل بارانی من لطف پیدای تو و گریه‌ی پنهانی من و خدا خواست که از دست تو درمان برسد خواست تا عطر علی‌ش به خراسان برسد ...

ادامه نوشته »

بانو سلام!

جایی که کوه خضر به زحمت بایستد شاعر چگونه پیش تو راحت بایستد نزدیک می‌شوم به تو چیزی نمانده است قلبم از اشتیاق زیارت بایستد بانو سلام کاش زمان با همین سلام در آستانه در ساعت بایستد و گردش نگاه تو در بین زائران روی من – این فتاده به لکنت – بایستد تا فارغ از تمام جهان روح خسته‌ام ...

ادامه نوشته »

صبح صادق

خوش آن زمانه که تو، صبح صادقش بودی نگاهبان نگاه دقایقش بودی خوش آن هوا که حضور تو را تنفس کرد بدان دهان که تو تسبیح ناطقش بودی خوش آن زمین که عبور تو را به بوسه نشست تویی که رازگشای حقایقش بودی خوش آن قلم که به شاگردی تو قد خم کرد تویی که جوهره عشقِ خالقش بودی خوشا ...

ادامه نوشته »

لیلاتر از همیشه…

بر نیزه تکیه دادی تنهاتر از همیشه با چهره ی خماری زیباتر از همیشه بذر ترانه بارید از ابر خطبه هایش امّا زمین دل ها صحراتر از همیشه سر نیزه ها شنیدند لحن تلاوتش را امّا محل ندادند، امّا تر از همیشه سنگی ز جاهلیّت پرتاب شد به سویت این بار پر گرفتی بالاتر از همیشه پیشانی ات ترک خورد ...

ادامه نوشته »

پیغمبر تاریخ گل

در سکوت تو سخن تیغ به‌دست است حسن! ظلم را هدیه صلح تو شکست است حسن! گرچه تیغ تو خمار رگ نامردان ماند کربلا از می احساس تو مست است حسن پرچم عشق تو یک روز نیفتاد از دوش چرخش آیینه ات دست به‌دست است حسن با تو، آغوش نبی، خاطره آن ماهی که روی زانوی خورشید نشست است حسن ...

ادامه نوشته »

نماز آخر(از زبان سعیدبن عبدالله حنفی)

پیکرم چشم انتظار تیزی شمشیرهاست در رکابت جان سپردن افتخار شیرهاست بر زبان عشق بوده در شب قدر این سخن: پیش چشم یار مردن بهترین تقدیرهاست پیش از این تیر نگاهت برده جان را از تنم پس چه باک از اینکه حالا قبله گاه تیرهاست من سپر بودم برای لحظه ی معراج تو این نماز آخر من در خور تکبیرهاست ...

ادامه نوشته »