خانه / شعر های عاشورایی / غزل (صفحه 10)

غزل

قرآن کریم…(برقعی)

دارد دل و دین می‌برد از شهر شمیمی افتاده نخ چادر او دست نسیمی تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم با دست خودش داده اناری به یتیمی حتی اثر وضعی تسبیح و دعا را بخشیده به همسایه، چه قرآن کریمی در خانه‌ی زهرا همه معراج نشینند آن جا که به جز چادر او نیست گلیمی ای کاش در ...

ادامه نوشته »

دیوان زینب(س)(سودابه امینی)

اینک زمین کربلا ایوان زینب زخم شهیدان زمین در جان زینب در اجتماع ساکت این خیمه غوغاست یعنی بیا در محضر عرفان زینب قند مکرر می شود لبخند اصغر شیرین و تلخ است این چنین دوران زینب وقتی که رود تشنگی از خاک جوشید گفتم بخوان این نوحه در توفان زینب شام غریبان حلقه بر پای اسیران ماه محاق افتاده ...

ادامه نوشته »

برای حضرت ساقی تشنه لب..(میرجعفری)

غروبی غرق خون دارد سری بر کوه زانویی کمی آن سوتر از میدان جدا افتاده بازویی امان از دست بی دستی و چشم گرم سرمستی چه دستی بود و بازویی ؛عجب چشمی چه ابرویی حماسه : بازوان او،غزل: آن چشم و آن ابرو که از چشمش به جای خون رها گردیده آهویی پس از آن دست و دل بازی چه ...

ادامه نوشته »

آیه ی بسم الله…(سیدمحمدمهدی شفیعی)

ناله ات در نفس باد، مکرّر گم شد گریه ی تو وسط خنده ی لشکر گم شد سوره ای بود سپاهم که تلاوت کردم آیه ای پشت سر آیه ی دیگر گم شد ماند از سوره فقط آیه ی «بسم الله»اش آه کوتاهترین آیه هم آخر گم شد دور خوردی می شش ماهه من دست به دست دست من تا ...

ادامه نوشته »

عیسی دم (سیدرضا مؤید)

اى آفتاب مهر تو روشنگر وجود در پیشگاه حکم تو ذرات، در سجود اى میر عسکرى لقب اى فاطمى نسب آن را که نیست مهر تو از زندگى چه سود علمت محیط، بر همه ذرات کاینات فیضت نصیب، بر همه در غیب و در شهود تاریخ تابناک حیاتت، گر اندک است بر دفتر مفاخر اسلامیان فزود عیسى دمى و پرتو ...

ادامه نوشته »

دست خالی (علیرضا رنجکش)

رفتی برادر، دست خالی برنگردی امید آخر، دست خالی برنگردی این بغض ها را بشکن و از چشم دریا – آبی بیاور، دست خالی برنگردی تو وارث تکبیرهای ذوالفقاری فرزند حیدر، دست خالی برنگردی فرقی ندارد مشک را دندان بگیری یا دست یا سر، دست خالی برنگردی شاید نمی دانی برادر، چاک چاک است… لب های اصغر، دست خالی برنگردی ...

ادامه نوشته »

تقدیم به امام سجاد(ع) (غلامرضا سازگار)

به لب آه و به دل خون و به لب اشک بصر دارم شدم چون شمع سوزان آب و آتش بر جگر دارم دلم خون شد، نخندید ای زنان شام بر اشکم که هم داغ برادر دیده، هم داغ پدر دارم کند اختر فشانی آسمان دیده ام دائم که بر بالای نیزه هیجده قرص قمر دارم عدو دست مرا بست ...

ادامه نوشته »

خدای عشق بازی ها ! نگاهت هم عبادت بود(حمیدرمی)

به روی  منبر  نیزه ،  به وقت  صوت  قرآنت دو دست عرش را دیدم که می گیرند دامانت خدای عشق بازی ها ! نگاهت هم عبادت بود ملائک سجده  می کردند  بر لبخند چشمانت جواب تو  به  هر  شمشیر ، هزار الحمدلله بود چه خوش تلفیق می دادی، سلوک عشق و عرفانت همین  که  آفتاب  گرم ، روی  معجرم  افتاد ...

ادامه نوشته »

هر که می‌داند بگوید، من نمی‌دانم چه شد(برقعی)

یاحبیب الباکین به حضرت عابس یار سیدالشهدا که زیر باران سنگ «پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست» بود، تقدیم شده است:  هر که می‌داند بگوید، من نمی‌دانم چه شد مست بودم مست، پیراهن نمی‌دانم چه شد من فقط یادم می‌آید گفت: وقت رفتن است دیگر از آنجا به بعد اصلاً نمی‌دانم چه شد روبه روی خود نمی‌دیدم ...

ادامه نوشته »

امسال با زینب(ایمان کریمی)

روزی اشک و روضه ی هر سال با زینب وقت پریدن قوت هر بال با زینب پیراهن مشکی ما هر سال با مادر در روضه ها بر روی شانه شال با زینب *** هل من معین اش را شنید و گریه کرد و گفت: قربانی در حج تو امسال با زینب تو جا بده در شاخ و برگت بچه هایم ...

ادامه نوشته »