خانه / سخنرانی / متن و صوت سخنرانی (جدید) / چهارمین سوگواره شعر و پژوهش فاطمی

چهارمین سوگواره شعر و پژوهش فاطمی

سخنرانی دکتر سنگری در چهارمین سوگواره ­ی شعر و پژوهش فاطمی- اسفند۹۳» + فایل صوتی

در این قلب من دردها و داغ­ هایی وجود دارد. میثم! این سینه انباشته از اندوه و درد است. وقتی دلم تنگ می­شود، این خاک را می­کنم. در حقیقت این چیزی که شما شنیدید مولا در چاه سر فرو می­برده اینطور نیست، اصلاً چاهی نیست. آنچه هست همین است. زمین را با کف دستانش حفر می­کرد. این خاک ها را که بر می­داشت همینطور اشک می ریخت. «اذا ضاقت لهاصدری/ نکت الارض بالکف»: رازهای خودم را آنجا می­گویم، دردهای خودم را آنجا می­گویم. فرمودند: من همدمی ندارم، روزگاری با فاطمه ­ام سخن می­گفتم او که نیست، دردهای خودم را در زمین می­گویم. خیلی نکته عجیبی است. بعد می­فرماید که وقتی بهار می­رسد و سبزه­ ها و گل­ها از زمین سر بر می­آوردند: « فذاک النبت من بذری»، همه­ ی آن گل ها اشک ­های من علی هستند که سر از زمین برآورده ­اند. خیلی عجیب است یعنی بهار را که دیدید یاد علی کنید.

بهار نامه­ ی یاران رفته می­ آرد                                  به هر گلی که واکند آغوش در برش گیرید

این گل­ها از زبان علی(ع) با شما حرف می­زنند. اشک­های پنهان علی در شبانگاه نخلستان­اند که با ما سخن می­گویند. فضایی مثل نخلستان، فضای عبادت امیرالمؤمنین می­شود، فضای بازگویی دردها و اسرار مولا می­شود………

 

 

 

تحیت الهی به همه جان­ های پاک و تابناک و روشنی که سلوک در مسیر حیات طیبه را به ما آموختند و دیروز و امروز و همیشه­ی ما مدیون اخلاص و پاکی و پاکبازی آنان است.

جمله­ ی مشهوری هست که بعضی گفته­ اند روایت است اما سند روایی برای آن پیدا نکرده­اند و آن جمله این است: «من لم یؤدبه الابوان، یؤدبه الزمان». که هر کس را پدر و مادر تربیت و تأدیب نکرده و ادب از خانواده نیاموزد، زمان او را تأدیب خواهد کرد. زمان، آموزگار بزرگی است. گذر زمان انسان را در معرض آزمون­ ها، تجربه ­ها، عقبه ­ها و پیچ و خم­ هایی قرار می­دهد که تازیانه­ های ادب و سلوک او خواهند شد. من متناسب با بحثی که پیش رو دارم این جمله را به این شکل تغییر می­دهم: «من لم یؤدبه الابوان، یؤدبه المکان». عنصر مکان که در مورد آن کمتر بحث شده است این که چقدر این عنصر می تواند در تربیت انسان، در سازندگی روح و روان و رفتار انسان تأثیرگذار باشد، کمتر تحلیل و بررسی شده است.

برای مثال، به نظر شما اگر ما اکنون در این سالن نبودیم و مثلاً در مکانی دیگر بودیم، مثلاً در مکانی باز و در بیرون شعر خوانی صورت می­گرفت و شما آنجا بر روی زمین نشسته بودید، نه بر روی صندلی، به نظر شما ممکن بود چه فضا و شرایطی برای شنیدن و حتی برای کسانی که می خواستند شعر خودشان را عرضه کنند فراهم می شد؟ به نظر شما هنگامی که در فضای بی­ سقفی به سر می­برید آیا روی رفتارهای ما تأثیرگذار است یا نه؟ مکان گرم باشد یا سرد، محیط باز باشد یا ناهمواری داشته باشد، کوهسار باشد و… این­ها بی­تردید می­تواند در رفتارهای انسان و در کشف سازه­های شخصیتی انسان تأثیرگذار باشد. در این بحث، قصد دارم شما را با محیط جغرافیایی که حضرت زهرا(س) در آن زندگی کرده و شخصیت حضرت زهرا(س) را شکل داده اند آشنا کنم.

می­دانید که ما هر وقت زندگی امیرالمؤمنین علی(ع) را مطالعه می­کنیم، می­بینیم به عنوان مثال برای آموزش یاران خاص خودش فضا را تغییر می­دهد. دست یارانش را می­گیرد و آن­ها را بیرون می­برد. مثلاً کمیل می­گوید دست مرا می­گرفت و به بیابان می­برد. گاهی وقت­ها علی(ع) فریادهایش را در بیابان می­زد. گاهی وقت­ها یاران نزدیک را به نخلستان می برد. این نکته را شاید برای برخی از دوستان گفته باشم. میثم تمار که ایرانی بوده و از یاران بسیار نزدیک علی(ع) است این موضوع را مطرح می­کند، ببینید چه قدر شاعرانه است در محفل ما هم که مخاطبان عزیز شاعر حضور دارند، می­توانند ادراک روشنتری از این موضوع  داشته باشند. میثم می­گوید: شب بود، مولا دست مرا گرفت و به سمت نخلستان برد، به آستانه نخلستان رسیدیم. حضرت یک لحظه ایستاد، خطی روی زمین کشید، گفت: میثم از این خط عبور نکن. به من فرمودند: من تو را می­شناسم تو ایرانی هستی، میثم گفت: من این راز را به کسی نگفتم شما از کجا می­دانید؟ فرمودند: از پیامبر(ص) شنیدم، پیامبر تو را به من معرفی کرد. میثم همین جا می­مانی، این خط را پشت سر نمی­گذاری تا من برگردم. روی زمین خط را کشید. من ایستادم. حضرت وارد نخلستان شد، کمی که گذشت من دیدم صدایی می­آید، همهمه­ی مبهمی به گوشم می­رسید. نمی­توانستم تشخیص دهم که صدای کیست؟ ناگهان احساس خطر کردم. گفتم نکند کسی در نخلستان کمین کرده باشد، عصری بود که خوارج بودند و شما می­دانید اصلاً امیرالمؤمنین علی(ع) را شبانه مثل حضرت زهرا(س) دفن کردند. خطر بیرون کشیدن بدن مطهر توسط خوارج بود که باعث شد حضرت امیر(ع) را در منطقه­ی «غری» یا جایی که ما امروز به نام نجف می­شناسیم، شبانه دفن کردند. شاید تعداد تشییع کنندگان حضرت علی(ع) کمتر از تشییع کنندگان حضرت زهرا(س) بود و تا مدت­ها و تا عصر هارون الرشید مزار امیر مؤمنان علی(ع) پنهان بود. میثم می گوید: در این شرایط نامناسب و خطرناک اندیشیدم نکند دشمنان در کمین باشند و در حالی که حضرت در نخلستان تنهاست از این فرصت استفاده کنند و به ایشان آسیب برسانند. روز قیامت اگر پیامبر(ص) به من گفت: تو با علی بودی و از علی دفاع نکردی من به پیامبر چه بگویم؟ خط را پشت سر گذاشتم و وارد نخلستان شدم. نزدیک­تر که شدم متوجه شدم نه! صدا، صدای مولاست. ناگهان حضرت از صدای پای من برگشت متوجه حضور من شد. فرمودند: میثم! مگر نگفته بودم از آنجا عبور نکنی و این خط را پشت سر نگذاری؟ گفتم آقا نگران شما شدم، فرمودند: صدای مرا شنیدی؟ گفتم بله. فرمودند: شنیدی چه می‌گفتم؟ عرض کردم نه، من چیزی نشنیدم. فقط صدای مبهمی به گوشم می رسید. حضرت فرمودند:

وَ فِی الصَّدْرِ لُبَانَاتٌ             إِذَا ضَاقَ لَهَا صَدْرِی‏

نَکَتُّ الْأَرْضَ بِالْکَفِّ             وَ أَبْدَیْتُ لَهَا سِرِّی‏

فَمَهْمَا تُنْبِتُ الْأَرْضُ             فَذَاکَ النَّبْتُ مِنْ بَذْرِی[۱]

در این قلب من دردها و داغ­ هایی وجود دارد. میثم! این سینه انباشته از اندوه و درد است. وقتی دلم تنگ می­شود، این خاک را می­کنم. در حقیقت این چیزی که شما شنیدید مولا در چاه سر فرو می­برده اینطور نیست، اصلاً چاهی نیست. آنچه هست همین است. زمین را با کف دستانش حفر می­کرد. این خاک ها را که بر می­داشت همینطور اشک می ریخت. «اذا ضاقت لهاصدری/ نکت الارض بالکف»: رازهای خودم را آنجا می­گویم، دردهای خودم را آنجا می­گویم. فرمودند: من همدمی ندارم، روزگاری با فاطمه ­ام سخن می­گفتم او که نیست، دردهای خودم را در زمین می­گویم. خیلی نکته عجیبی است. بعد می­فرماید که وقتی بهار می­رسد و سبزه­ ها و گل­ها از زمین سر بر می­آوردند: « فذاک النبت من بذری»، همه­ ی آن گل ها اشک ­های من علی هستند که سر از زمین برآورده ­اند. خیلی عجیب است یعنی بهار را که دیدید یاد علی کنید.

بهار نامه­ ی یاران رفته می­ آرد                                  به هر گلی که واکند آغوش در برش گیرید

این گل­ها از زبان علی(ع) با شما حرف می­زنند. اشک­های پنهان علی در شبانگاه نخلستان­اند که با ما سخن می­گویند. فضایی مثل نخلستان، فضای عبادت امیرالمؤمنین می­شود، فضای بازگویی دردها و اسرار مولا می­شود.

چرا فضای کوه انتخاب می­شود؟ چرا انبیاء باید در کوه باشند. ما می­دانیم انبیاء در کوه زندگی می­کردند و راز و نیاز با پروردگارشان را در کوه داشتند. شما اگر ان‌شاءالله به مکه مشرف شدید و به جبل النور رسیدید ، به غار حرا که وارد شدید، اگر از حرا نگاه بکنید، (متأسفانه خیلی­ها که می­روند، بالا نمی‌روند و خوب نگاه نمی کنند.) می­توانید تمام شهر را  زیر پای خودتان ببینید. بماند اینکه افق نگاهتان باز می­شود، بماند اینکه ارتباطتان با آسمان وسیع­تر می­شود. خدایش رحمت کند مرحوم دکتر سید صادق طباطبایی، کتابی را از «نیل پستمن» جامعه شناس آمریکایی ترجمه کردند به نام «تکنوپلی». نویسنده در این کتاب می­گوید: اگر من به جای موسی بودم به جای ده فرمان یازده فرمان صادر می­کردم و در فرمان یازدهم می­گفتم: تقلید مکانیکی از طبیعت ممنوع. و منظور از تقلید مکانیکی از طبیعت این است که مثلاً شما برای درک زمان فقط به ساعت نگاه کنید، برای همین، دیگر با آسمان انس نمی­گیرید. من همیشه این را می­گویم: بچه که بودم مادرم می­گفت: برو به پشت بام اگر دو تا ستاره دیدی به من اطلاع بده بگو نماز مغربم را شروع کنم. ما مغرب را بر اساس دو ستاره تشخیص می دادیم. خاطرم هست که برای پیداکردن ماه در آستانه ماه مبارک رمضان یا در پایانش چه قدر به افق نگاه می­کردیم. شب­هایی که در پشت بام می­خوابیدیم، افق باز بود، ستاره می­دیدیم، ماه می­دیدیم، این نگاه به افق چه قدر پرواز روح می­داد. امروز این بال و پرهای ما چیده شده، ارتباطات با این فضاها و مکان­ها از ما گرفته شده است. ایشان می­گوید: اگر من به جای موسی بودم، در فرمان یازدهم می­گفتم: دیگر این­ها را تعطیل کنید و دوباره به دامان طبیعت برگردید.

بهار خود فرصتی است برای این که به طبیعت برگردیم. رسول اکرم(ص) فرمودند: «إذا رأیتم الربیع فأکثروا ذکر النشور» هرگاه بهار را دیدید زیاد یاد قیامت کنید.

در بهاران رازها پیدا شود

هر چه خورده‌است این زمین رسوا شود

این بهار نو ز بعد برگ ریز

هست برهان بر وجود رستخیز

این امر رستاخیز را نشان ما می­دهد. انس با طبیعت و انس با مکان­های متنوع دعوت قرآن است:« قُلْ سیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ- ۲۰/عنکبوت». بروید نگاه کنید، کمی قدم بزنید، این فضاهای خفه و تنگ و گورگونه را رها کنید. این دعوت قرآن است، حالا دقت بفرمایید محیط هایی که حضرت زهرا(س) در آن رشد می­کند، می­بالد، این محیط­ها چگونه هستند و چه خصوصیتی به حضرت زهرا(س) می­دهند.

(نشان دادن تصویر شعب ابی طالب) این جایی را که شما می­بینید، شعب ابی طالب است. ببینید اگر این قسمت بالا را نگاه کنید خانه­ی حضرت خدیجه را(س) می­توانید ببینید آن قسمت بالا درست کنار همین مناره­ای که شما نگاه می­کنید، آن خانه، خانه­ی حضرت خدیجه(س) است. شعب ابی طالب مکانی است  که چند شخصیت به دنیا آمدند، خود پیامبر(ص)، حضرت خدیجه(س) و حضرت فاطمه زهرا(س) در شعب به دنیا آمدند.

شعب در لغت به میانه­ی دو کوه گفته می­شود. عرب به آنچه که میان دو کوه قرار می­گیرد شعب می‌گوید و وقتی که شعب را پشت سر می­گذارید جایی را که از آن خارج می­شوید عرب «ثنیه»می‌گوید. ثنیات الوداع را شنیده‌اید، ثنیه؛ خروج گاهی است که از شعب بیرون می­زنید. پس شعب شما را میان دو کوه قرار می­دهد، وقتی از باب السلام یا باب علی(ع) وارد می­شوید و به سمت مسعی می­آیید. (البته من چند سالی است نبودم و نمی­دانم چه اتفاقی افتاده). منطقه­ی نسبتاً بازی است که حجاج آنجا استراحت می­کنند. این پایین همان جبل ابوقبیس است. اینجا همان شعب ابی طالب است. در شعب ابی طالب یعنی در کوه و در این فضا ولادتگاه پیامبر(ص) است. این قسمت درست زادگاه پیامبر(ص) است. خیلی­ها که مشرف می­شوند این نقطه را نمی­روند. این نقطه دقیقاً خانه‌ی پیامبر(ص) است. پیامبر(ص) در اینجا متولد شده است. حالا اگر این نقطه را در تصویر به شما نشان دهیم فاصله­ی زادگاه پیامبر(ص)، خانه­ی حضرت خدیجه(س) که موقعیت بسیار خوبی داشته است.

معلوم می‌شود که حضرت خدیجه(س) قبل از ازدواجش با پیغمبر، یکی از زنان ثروتمند عربستان بوده است. خواستگاران بسیار بزرگی داشته است. ازدواجی هم قبلش نکرده است. این را هم به شما بگویم که این غلط است. مسائلی که پیشتر گفته شده، استدلال­های بسیار دقیقی داریم که حضرت خدیجه ازدواج نکرده است. سنش هم چهل سال نبوده و اختلاف سنش با پیامبر(ص) چند سالی بیشتر نیست. زنی بسیار زیبا و فهیم، روشن، ثروتمند که کاروان­های بزرگ او به دو سمت معمولاً کالا حمل می­کردند. یا به سمت شام یا به سمت یمن. «ایلافهم رحله الشتاء و الصیف». در دو فصل معمولاً این کاروان­ها حرکت می­کردند و شما می­دانید که یکی از کسانی که در این سفرها از او استفاده کرد، شخص رسول اکرم(ص) بود.

درست زمانی که حضرت زهرا(س) سه سالش بود رسول خدا را سه سال کامل در شعب ابی طالب در محاصره اقتصادی قرار دادند. حالا معروف است که می­گویند: محاصره اقتصادی. اما محاصره­ی فرهنگی هم بوده است. در این موقعیت تمام راه­های ارتباطی یعنی ثنیه را بسته بودند. حضرت زهرا(س) در ۳یا۴ سالگی در شعب رنج­ها ودشواری­ها را تجربه و با تمام وجودش حس کرد. در شعب ابی طالب در موقعیتی قرار گرفتند که بسیار سخت گذشت شاید توصیفش دشوار باشد یاران پیغمبر(ص) چنگ در خاک می­زدند هسته­هایی را که لای خاک­ها باقی مانده بود به زحمت پیدا می‌کردند این هسته ها شاید مربوط به چندسال قبل بود که در شعب افتاده بود، اینها را جمع می­کردند، می­تراشیدند و تبدیل به آرد می­کردند و از همین­ها برای خوردن استفاده می­کردند. آن قدر در تنگنا بودند در این سه سال، که حتی خارها و اندک گیاهان خودرویی که توی شعب بود هم تمام شده بود. همه­ی اینها را اصحاب پیغمبر خورده بودند(عذر می­خواهم، چون باید مسئله­ای را روشن کنم می‌گویم؛)

به جایی رسیدند که یکی از یاران، شبانگاه خدمت پیغمبر رسید و گفت که نزدیک بود از گرسنگی بمیرم، برزمین افتادم خودم را روی خاک ها می­کشیدم به چیزی بدبو رسیدم ناگزیر شدم استفاده کنم. پیغمبر(ص) فرمود: در راه حق باید این شکیبایی را داشته باشیم. در این شعب، خدیجه ای که آن مقام و منزلت و موقعیت و ثروت را داشت سر بر زانوی دختر سه ساله­اش جان داد و لحظه­ی جان دادنش کفن برای پوشاندن او نبود مجبور شدند از هر مقدار امکاناتی که هست استفاده کنند و این بدن را بپوشانند. زهرا(س) ­­­این موقعیت را دید و رشد کرد و در این موقعیت وقتی سر مادرش را بر زمین گذاشت آمد سراغ خود پیامبر(ص)، پیامبر سرش را در آغوش گرفت، عرض کرد خدمت پدر؛ «فاصبر!» فاطمه رو به پدر می گوید:«فاصبرکما صبر اولوالعزم…»: پدر جان آن طوری که اولوالعزم صبر می­کنند، صبر کن. سر پدر را گرفت و آرامش داد. پیغمبر(ص) را در این موقعیت اذیت می­کردند. این دست­های کوچک زهرا بود که خاک­ها را از سر پیغمبر(ص) می­گرفت. پیغمبر را می­شست. در این فضا و این سال ها بود که وقتی پیغمبر از کوچه­ها می­گذشت و به خانه برمی­گشت و همه­ی شما شنیدید که چه بر پیغمبر(ص)می­گذشت. می­رسید آب آماده بود، زهرا(س) پدر را می­شست، تمیز می‌کرد، دلداری می­داد، تشویقش می­کرد که برگردد و در این برگشت بود که پیغمبر(ص) می­فرمود: فداها ابوها و دستش را می­بوسید. ام ابیها به او می­گفت. این القاب در این موقعیت و در سنین کودکی است. به قول یکی از روان شناسان شخصیت انسان تا پنج سالگی اصل تکوین خودش را پیدا می­کند و شکل گیری اصلی شخصیت حضرت زهرا(س) در۴-۵ سالگی در این چنین محیط سخت و تنگی اتفاق می­افتد. آزمون­های سخت الهی را در این موقعیت پشت سر می­گذارد و همین از او چهره­ی یگانه­ای می­سازد.

بیژن ارژن می­گوید:

دادند به رحمت و به لطفی به شما                                   از آن همه سوره، سوره­ی کوثر را

کوتاه‌ترین سوره­ی قرآن یعنی                                        کوتاه­ترین راه رسیدن به خدا

مدتی پیش سوره­ی کوثر را بررسی می­کردم، متوجه شدم این سوره یک استثنایی دارد که در هیچ یک از سوره­های قرآن نیست. خیلی نکته­ی شیرینی است. غیر از این که کوچکترین سوره­ی قرآن است. شما می­دانید که بیش از یک سوم قرآن تکرار است.در سوره‌ی الرحمن که زیباترین سوره و عروس قرآن است،  ۳۱ بارآیه‌ی «فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ» تکرار می­شود. به ندرت می­توانید کلمه­ای را درقرآن پیدا کنید که چند بار تکرار نشده باشد. برخی از کلمات قرآن تا ۱۸۰ بار تکرار شده­اند مثل سیئات، صالحات، ملائکه، شیاطین. مثلاً ملائکه ۸۸ بار در قرآن آمده است. شیاطین هم ۸۸ بار در قرآن آمده است و تقابل این­ها با هم خود نکته­ی جالبی است. دنیا ۱۸۰ بار و آخرت هم ۱۸۰ بار در قرآن آمده است. بعضی از کلمات زیاد تکرار شده است. نام حضرت موسی پیامبر بزرگ الهی ۱۳۵ بار در قرآن آمده است. حضرت ابراهیم ۶۵ بار در قران ذکر شده است. اما یک سوره­ی قرآن داریم که کلماتش فقط یک بار در قرآن آمده است. در کل قرآن «اعطینا» فقط یکی می­توانید پیدا کنید. «کوثر» یک بار در قران بیشتر نیامده است. «فصلِ» یک بار، «وانحر» یکبار، «شانِئَ» یک بار، ابتر هم یک بار در قرآن بیشتر نیامده است. یعنی چه؟ زهرا(س)، یگانه است. خیلی نکته­ی بدیع و زیبایی است. این سیده­ی نساء عالم بودن یگانگی و بی­همتایی او را می­رساند. شما این را شنیده­اید، امام صادق(ع) فرمودند: اگر علی(ع) نبود، همسری برای حضرت فاطمه(س) نبود. همتای فاطمه، فقط علی(ع) است. اندازه­ی حضرت زهرا(س)، اندازه­ی امیرالمؤمنین علی(ع) است. این نکته­ی عجیب را یک بار دیگر حضرت رسول(ص) به امیرالمؤمنین فرموده بود. یک روز علی(ع) وارد خانه شد حضرت زهرا(س) به او فرمود: علی جان! می­خواهم اسرار و حقایقی را برای تو از عالم بیان کنم. علی(ع) تعجب کرد. شروع کرد پرده­ها را کنار زدن. شنیدن این اسرار از عالم چنان برای امیرالمؤمنین(ع) شگفت انگیز بود که فرمود: زهراجان کافی است. از خانه بیرون رفت که این مسائل را با پبامبر(ص) در میان  بگذارد. تا به  خدمت پیامبر(ص) رسید، پیامبر فرمود: علی جان از نزد دخترم زهرا می­آیی؟ هنوز برای شناخت زهرا فاصله­هاست. نشست تا درباره­ی حضرت زهرا(س) برایش صحبت کند. وقتی به خانه برگشت حضرت زهرا(س) فرمود: علی جان می­خواهی بگویم با پدرم چه گفتی؟ پدرم به تو چه گفت؟ و در این میانه چه گذشت؟ زهرا(س) راز بزرگ عالم است و به قول مولانا تا شما لیله القبرید، لیله القدر را نمی‌شناسید. تا ما پشت این پرده­ها هستیم. فهم لیله القدر را نداریم که لیله القدر خود حضرت زهراست؛ اصلاً لیله، حضرت زهراست و قدر، الله است. قدر و ارزش­های حضرت زهرا(س) را باید در محیط­هایی که زندگی می­کند، بشناسیم، یک بخش آن همین شعب است. این جا آزمون­های سنگین را پشت سر گذاشت، پرورده شد. درد و رنج، تنها آموزگار انسان نیست، پروردگار انسان نیز هست. رشد می­دهد، تعالی می­بخشد و اتفاقاً هر که قرار باشد در آینده تأثیرگذارتر باشد باید از این عقبه­های دشوارتر و سخت­تر عبور کند.

ما عطا بر کسبلا ی نکنیم                                             تا که نامش ز اولیا نکنیم

این بلا گوهر خزانه­ی ماست                                        ما به هر کس گُهر عطا نکنیم

تا ما این لیاقت، قابلیت و زمینه را برای خود فراهم نیاوریم در این مرحله قرار نمی گیریم.

در این مدت؛ در شعب در میان این همه سختی، بحران­ و مشکلاتی که وجود داشت و اصحاب یک به یک جان می­دادند و دشمن شادمان بود که همه چیز دارد تمام می­شود، حتی، امکان ارتباطی حضرت ابی طالب هم در این موقعیت با کسانی که در شعب در محاصره هستند بسیار مشکل می­شود. حضرت زهرا(س) از پدر درس می‌آموزد، از مادر درس فرا می­گیرد. این­ها را نکاویده‌ایم. مثلاً در حوزه شعر، هیچ وقت حضرت زهرا(س) و نسبتش با شعر مطرح نشده است. من قصدم از طرح جغرافیای حضرت زهرا(س) پرداختن به همین قضایا و مسائل است.

در مدینه در قسمت بالا شما قبا را می­بینید. قبا نقطه­ی توقف پیغمبر(ص) بود هنگامی که هجرت کردند. وقتی می­خواست هجرت کند، دخترش باخبر بود اما به حضرت زهرا(س) فرمود: دخترم تو اینجا بمان تو بعداً به من ملحق خواهی شد. پیغمبر سپرده بود به امیر مؤمنان علی(ع) سه تا فاطمه را با خودش بیاورد و به شهر مدینه برساند. رسول اکرم هم در محله قبا ایستاد. مردم به استقبال آمده بودند، قبلاً هم خود پیغمبر کسانی را به مدینه فرستاده بود تا زمینه­ها را بیشتر فراهم کنند. مردم از پیغمبر(ص) درخواست می­کردند که منطقه­ی قبا را رها کنند و به داخل شهر مدینه بیایند پیغمبر فرمود: تا برادرم به من نپیوندد قبا را ترک نخواهم کرد. پیغمبر همانجا ایستاد. سه روز بعد مردی با سه فاطمه به پیغمبر(ص) می­پیوندد؛ امیرالمؤمنین علی(ع) با فاطمه بنت اسد مادرش، فاطمه بنت زبیر که نسبت خویشاوندی داشتند و فاطمه­ی هشت ساله دختر پیامبر. حضرت زهرا(س) در این موقعیت هشت سالش بود. این بیابان را طی کردند، راه خیلی طولانی است و در این مسیری که حرکت کردند همین که می­رسند به منطقه­ی قبا، جبرئیل نازل می­شود، سلام می­رساند و می­گوید: این آیات را که می­خوانم وصف دختر توست که این مسیر را طی کرده است: «الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیَاماً وَ قُعُوداً وَ عَلَى جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلاً سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ-۱۹۱/ آل عمران».

این آیات وصف حضرت زهرا(س) است. این مسیر را چه طور طی می­کند؟ دقیقاً نمی­دانیم اگر راه­های میانبری را طی کرده­اند و یا در این راه حضرت علی(ع) درگیری هم داشته است. چیزی بالای ۳۵۰ کیلومتر را طی می­کنند. در این مسیری که حضرت زهرا(س) طی می­کند خداوند در توصیفشان می‌فرماید: می­نشیند با اوست، به پهلو قرار می­گیرد، (جنوب جمع جنب است و جنب پهلو است)، ایستاده است««الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیَاماً وَ قُعُوداً وَ عَلَى جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ». در تمام این فرصت، آمیزه­ای از فکر و ذکر در رفتار حضرت زهرا(س)اتفاق می­افتد. خوب اگر کسی فکر و ذکر را با هم داشته باشد نتیجه اش چیست؟ محصول درآمیختگی فکر و ذکر چه خواهد شد؟ می­فهمید که هیچ چیز باطل نیست. بله همین بود دیگر«قِیَاماً وَ قُعُوداً وَ عَلَى جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ». دائم نگاه زهرا(س) در حال چرخش است، در حال سیر و سلوک بین آسمان و زمین است. آسمان را نگاه می­کند، زمین را نگاه می­کند. حضرت زهرا(س) از پدرش آموخته بود که با تمام پدیده­های عالم ارتباط درست برقرار کند. شما شنیده‌اید که پیغمبر به درخت­ها سلام می­کرد. کتاب ارزشمند «نهج الحیاه» را ببینید. چقدر زیباست. چه نکاتی را در باب حضرت زهرا(س) دارد. «مفاتیح الحیاه» را ببینید. می­گوید شخصی آمد خدمت پیغمبر از در که وارد شد، پیغمبر فرمود: بر هر دوی شما سلام. می­گوید نگاهی به دور و برش کرد، دید خودش تنهاست، پیامبر به چه کسی سلام می­کند؟! گفت: یا رسول الله من که تنها هستم! فرمود: به اسبت هم سلام کردم! این پیغمبر ماست. این نکته را اشکال ندارد من اینجا هم تکرار کنم. چند سال قبل من در جمع نمایندگان کشورهای مختلف که برای محیط زیست آمده بودند صحبت می­کردم که اسلام ما چقدر به محیط زیست و به پدیده­های طبیعت ارزش می­­گذارد. این قصه را مطرح کردم که پیغمبر عزیز ما به یک تنه­ی درختی تکیه می­داد و سخنرانی می­کرد که بعدها به «ستون حنانه» معروف شد. مردم گفتند یا رسول الله ما شما را خوب نمی‌بینیم؛ صدای شما را درست نمی­شنویم. غلام عبدالمطلب یک منبر سه پله­ای درست کرد. اولین منبر که در اسلام ساخته شد سه پله بود. همین که پیغمبر روی آن نشست تا سخن بگوید، ناگهان پایین آمد. فرمودند: این ستون گریه می­کند، می­گوید تو با من دوست بودی اکنون مرا تنها گذاشتی. دستور داد تشییعش کنند! در فرهنگ دینی ما یک درخت مثل یک انسان ارزشمند است و تشییع می­شود! نماینده انگلیس از جایش بلند شد، آمد پشت تریبون من را در آغوش گرفت و بوسید. گفت این دین، عجب دینی است! این واقعاً اسلام است؟! پیغمبر از کوه که پایین می­آمد سنگ­ها به او سلام می­دادند. روی کوه­های آن موقع درخت سدر بوده است، شما که سدر را خیلی خوب می­شناسید؛ درخت کُنار. سدر علامت حرکت هم بوده به اولین درخت سدر «سدره الاولی»،می­گفتند، به بالاترین درختی که روی کوه بود «سدره المنتهی» می­گفتند. همین سدره المنتهایی که در مورد معراج پیغمبر مطرح است. چوپان­های عرب این گونه بودند. وقتی می­خواستند بگویند از کوه خیلی بالا رفتیم می­گفتند به سدره المنتهی رسیدیم، یعنی خودمان را به بالاترین سدر رساندیم. پیغمبر وقتی از کوه پایین می­آید می­گوید: من این درخت را دوست دارم، این درخت هم مرا دوست دارد. این رابطه­ شگفت انگیز است. این­ها را حضرت زهرا(س) در مکتب و در فرهنگ پدرش آموخته بود. حضرت زهرا(س) می فرمایند: من از دنیای شما سه چیز را دوست دارم، یکی­« النظر فی وجه رسول الله»: نگاه کردن  به” وجه” پیغمبر. وجه یک وجهش صورت پیامبر(ص)است، وجه دیگر دقت در رفتار پیغمبر است.

واقعاً ما چه قدر از زندگی پیامبر آگاهی داریم؟ روایات پیامبر را می­دانیم[۲]؟ پیغمبر را بشناسیم، رفتار زیبایش بشناسیم.

تمام پیغمبر(ص) در وجود نازنین حضرت فاطمه زهرا(س) است. یکی از جاهایی که من می­خواهم بگویم چقدر در تربیت حضرت زهرا(س) تأثیر گذار است همین شهر مدینه است. شما می­توانید الان در اینجا در این شهر مدینه، بقیع را، منطقه­ی احد را جستجو بکنید. فاصله­ی بین شهر مدینه تا احد حدود ۵/۵کیلومتر است. من این مطالب را با مطالعه عرض می­کنم. اینجا بقیع است(اشاره بر روی نقشه)، یکی از جاهایی که حضرت زهرا(س) روزهای دوشنبه و پنج شنبه به آن جا می رفتند، امام صادق(ع) می­فرمایند دو روز از هفته به اینجا می­آمدند. وقتی به بقیع می­رفتند دست بچه ها را می‌گرفتند و با خودشان، کنار مزار شخصیت­های بزرگ می بردند از جمله عثمان بن مظعون[۳].

بچه ها را کنار مزار این شخصیت ها می­بردند و آن ها را معرفی می­کردند. یعنی سر مزار بزرگان می‌بردند و بزرگان را معرفی می­کردند. بگذارید از خودمان بپرسیم که ما چند بار سراغ مزار شخصیت‌های بزرگی که داریم می رویم؟ شخصیت های بسیار بزرگی که استوانه های انقلاب هستند مثل مرحوم آیت الله قاضی. آنجا برویم و مثلاً بگوییم کی بودند و چه خصوصیاتی داشتند..

غروب که می­شد حضرت علی(ع) به بقیع می­رفتند و حضرت زهرا(س) را در برگشت همراهی می‌کردند. شما ببینید در همین منطقه‌ی شهیدان جنگ احد ، حضرت زهرا(س) خانم­ها را برای پزشکی آموزش می­دادند. حضرت زهرا(س) خودش پزشک بوده، دوره­های پزشکی در خانه برگزار می­کردند. یکی از جاهای دیگر جغرافیای زندگی حضرت زهرا(س) خانه اوست.. امیدوارم انشاالله  در فرصت دیگری یک دو ساعت مجال خیلی خوب داشته باشیم که بتوانیم کمی جغرافیای زندگی حضرت زهرا(س) را که چه بازتابی روی رفتار و سلوکش داشته است مطرح کنیم.

در جنگ احد حضرت زهرا(س) با ۱۲ تا خانم شرکت می­کرد. تیم پزشکی شرکت کننده در جنگ احد که تحت تربیت حضرت زهرا(س) بودند ۱۲ نفر بودند. یک تیم ۱۲ نفره­ی دیگر آماده کرده بود که این‌ها خوار و بار و نان به جبهه می­بردند. گروهی را آماده کرده بودند که فقط کار سقایت می­کردند و به آن­ها آموزش می­دادند چقدر آب بدهید؟ چه جوری بدهید؟ به کدام زخمی بدهید و چه شکلی بدهید؟ شنیدید که در جنگ خانمی به نام نسیبه مشک را انداخت و بعد از پیغمبر(ص) دفاع کرد. نان­ها را حضرت زهرا(س) می­آورد. مشک به دوشش می­گذاشت و خودش را به منطقه­ی احد می­رساند. بعد پارچه­ها را جمع می­کرد، پارچه­ها را می­سوزاند، خاکستر آن‌ها را که استرلیزه بود استفاده می­کرد و روی زخم­ها می­­گذاشت. کمک می­کرد بعضی از زخمی­ها را از صحنه­ی جنگ بیرون بکشند. ای کاش واقعاً می­گذاشتند بعضی از این جاها را ببینید. یک قسمت مرتفع هست نزدیک منطقه­ی احد مثل یک غار است. این نقطه­ی غار نقطه­ای بود که خانم­ها کمک می­کردند بعضی از این زخمی­ها را  به آنجا می‌بردند؛ از جمله شخص پیغمبر و امیرالمؤمنین(ع) را از صحنه­ی جنگ بیرون بردند تا مداوا کنند. این خانم­ها درس پزشکی و مداوا کردن زخمی ها را یاد می­گرفتند، کنار میدان می­ایستادند جنگ روانی دشمن را شکست می­دادند.

زنانی بودند که حضرت زهرا(س) تربیتشان کرده بود تا کنار میدان رجز بخوانند. رجزها را در خانه­ی حضرت زهرا(س) یاد می­گرفتند و می­آمدند این رجزها را  اینجا می­­خواندند. بخوانید ببینید خانم­ها چه نقشی در تاریخ اسلام داشتند.

ما پنجاه کار تحقیقی و پژوهشی داشته باشیم. برادر عزیزم آقای ده بزرگی پیشنهاد دادند برای حضرت فضه و نقش حضرت فضه تا اینجا، و تا  کربلا چگونه بوده است؟ ایشان چگونه از مصر آمد؟ چگونه پیوست، چگونه تربیت شد و… یکی از زنان تربیت یافته­ی مکتب حضرت زهرا(س) همین فضه است. من ناگزیرم به علت کمبود وقت اینجا بحث را خاتمه دهم.

یکی از اشتباهاتی که می­شود این است که برخی عثمان خلیفه چهارم را  با عثمان بن مظعون اشتباه می­گیرند، حتی بعضی می­روند تا آنجا را زیارت می­کنند. این که عثمان چه طور آنجا دفن شد، اصلاً آنجا هست یا نیست؛ الان وقت بحث من نیست. اگر انشاالله یک وقت خواستید بقیع را مفصل توضیح بدهم باید بگویم در قسمت­هایی از این بقیع چه کسانی دفن­ هستند و نمی­دانیم که آیا حضرت زهرا(س) کنار مزار آنها حاضر می­شدند یا نه؟

صمیمانه از همه­ی شما تشکر و قدردانی می­کنم.

من رسمم هست همیشه آخرش این را می­گویم خدا را حفظ کنید، خیلی حفظش کنید.

پاسبان حرم دل شده­ام شب همه شب                         تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم

والسلام.

 

[۱] .  المزار الکبیر (لابن المشهدی)، ص: ۱۵۳

[۲] . حالا هم که فیلم درست کردند، بیشتر یک چهره­ی مسیحی را از پیغمبر عزیز ما نشان دادند. این همه هزینه برای آن شده اما به قول یک کسی خوارداشت پیغمبر است. پیغمیر این، نیست حالا هنوز اکران نشده است که من درباره­اش صحبت می­کنم. واقعاً همین است؟!

[۳] . لازم می دانم بگویم که نام برادر حضرت ابوالفضل، عثمان(۴ تا برادر بودند) از همین عثمان بن مظعون گرفته شده است. می­خواستم بگویم که این اسم، ریشه­اش به گذشته برمی­گردد. نام عباس نیز نامی است که پیش ازآن وجود داشته و شما می­دانید.

لینک صوتی سخنرانی telegram

همچنین ببینید

برگزاری مراسم مجازی موسسه عاشورا در دهه ی اول محرم

🔴 اطلاعیه موسسه فرهنگی هنری فرهنگ عاشورا بدلیل قرار گرفتن شهرستان دزفول در وضعیت قرمز ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *