خانه / ویژه ها / رقیه

رقیه

رقیه
سه ساله بودن، آن هم دختر سه ساله ی حسین بودن، به هر چه در دنیاست می ارزد.
این که حسین بابایت باشد و تو دردانه ی او باشی و حتی یک بار، تو را دخترم صدا کند برای تمام عمرت کافی است و با یک عمر زیستن قابل مقایسه نیست.
آخر شما نمی دانید با حسین بودن چه لذتی داشت. وقتی نگاهم می کرد هر چه اندوه و درد بود؛ فراموشم می شد و هر چه شادی و شعف، در جانم خانه می کرد.
وقتی بابا به خانه می آمد؛ با تمام آغوش مرا در بغل می گرفت و به تمام صورت مرا می بوسید.
وقتی می آمد خانه بوی بهشت می گرفت و من می توانستم از دیوارهای گلین خانه صدای زندگی را بشنوم. باور کنید که در خانه هم، به بابا سلام می کرد و از حضورش، چنان شور و شعفی در خانه ایجاد می شد که گویی همه ی فرشتگان مهمان خانه ی کوچک ما شده اند.
وقتی می آمد؛ مرا صدا می زند می گفت فاطمه ام بیا. آخر بابا همه ی دخترانش را فاطمه می خواند تا نام مادرش همیشه زنده بماند. من می رفتم و بر زانوانش می نشستم و دستش را می بوسیدم او نیز سرم را می بوسید ولی افسوس که من هرگز سر بابا را نبوسیدم.
بابا قبل از میدان رفتن هم، مرا بر زانو نشاند و موهایم را که غبار آلود شده بودند شانه زد و بوسید. گفتم بابا کجا می روی؟ پیش ما بمان؛ ما بی تو نمی توانیم زنده بمانیم و او در حالی که اشک از گوشه ی چشمش، چون شبنم می چکید؛ به اشاره ای به من فهماند که آری بی او من نمی توانم بمانم.
آن روز، روز سختی بود. یاران با وفای پدر همه رفته بودند. حتی عمویمان عباس هم رفته بود و ما هر چه منتظر او شدیم تا برایمان آبی بیاورد ولی برنگشت و وقتی بابا تنها برگشت و عمود خیمه ی عمو را از جا در آورد همه فهمیدیم که بی عمو شده ایم.
آن روز روز سختی بود برادر کوچکم اصغر از تشنگی گریه می کرد که بابا او را به میدان برد و وقتی بر می گشت دستانش خونین بود و اصغر آسمانی.
آن روز بابا، با وداعی تلخ رفت و دیگر بر نگشت و این آغاز مرگ من بود. می گویم مرگ، چون وقتی حسین را نداشته باشی یعنی مرده ای یعنی در این دنیا هیچ نداری.
باور کنید من از اینکه موهایم را چنگ زده اند دلگیر نیستم. ناراحتی ام از این است که بابا این موها را شانه کرده بود. از اینکه گوشواره ام را دزدیده اند و از گوشم خون می چکد؛ از کسی شکوه ندارم؛ شکایتم از این است که گوشواره هایی را به یغما بردند که بابایم با دستان خودش، در گوشم گذاشته بود.
من از سیلی و تازیانه ای که در راه خدای بابا، خورده ام گله ندارم؛ گله ام از این است که این سیلی ها و تازیانه ها به جایی می خوردند که پیش از این دست و لبان بابا نوازششان کرده بود.
در کوفه که به ما سنگ زدند من ساکت ماندم ولی وقتی به بابا دشنام دادند من گریستم. در تمام این راه دشوار از کوفه تا شام هر چه خواستم سر بابا را ببینم عمه نگذاشت ولی شنیدم به سر بر نیزه شده بابا جسارت شده است. قربان سرت شوم بابا. رقیه فدای موهایت، دخترت فدای رگ های بریده ی حنجرت. کی می آیی بابا تا رقیه به آرزویش برسد و سرت را ببوسد؟ کی می آیی تا رقیه را با خودت ببری؟
ببین این خرابه ی بی سقف نمور را. ببین این ویرانه ای را که هر لحظه ممکن است بر سر ما آوار شود. ببین بدن هایمان زیر تابش آفتاب پوست انداخته اند. ببین پاهای تاول زده را ببین…
آمدی بابا آمدی عزیز جان رقیه؟
بیا بابا؛ بیا تا این بار دختر پدر را بر زانو بنشاند. بیا به پاس آن همه بوسه که بر گونه ام می زدی؛ ببوسمت بیا موهایت را شانه کنم بیا…
یا ابتاه من ذاالذی خضبک بدمایک
پدر جان چه کسی تو را به خون آغشته کرد؟
یا ابتاه من ذاالذی قطع وریدک؟
پدر جان چه کسی رگهای گردنت را برید؟
یا ابتاه من ذاالذی ایتمنی علی صغر سنی
پدر چه کسی در خردسالی یتیمم کرد؟
یا ابتاه لیتنی لک الفدا
پدر جان کاش فدایت می شدم
یا ابتاه …
پدر جان دیگر به آرزویم رسیدم و سر بریده ات را بوسیدم. به جان مادرت زهرا رقیه را با خودت ببر
به جان زهرا به جان زهرا به جان زهرا..
عبدالکریم خاضعی نیا
۹۴/۸/۲۴

telegram

همچنین ببینید

برگزاری مراسم مجازی موسسه عاشورا در دهه ی اول محرم

🔴 اطلاعیه موسسه فرهنگی هنری فرهنگ عاشورا بدلیل قرار گرفتن شهرستان دزفول در وضعیت قرمز ...