بخش نهم: صبح عاشورا

پیش از شروع نبرد

نخستین رویداد: وقت سحر، لحظه ای امام بر زمین نشست. در حالتی شبیه خواب قرار گرفت.

وقتی برخاست فرمود:(در برخی منابع خطاب به خواهر) در خواب دیدم که سگانی چند بر من هجوم آوردند و در میان آنان سگی پیس(دورنگ) بود که به من نزدیک تر می شد و گمانم آن است که قاتل من اَبرص(پیس) خواهد بود. در همان حال رسول خدا را دیدم که می گفت: فرزندم، تو شهید آل محمدی، که فرشتگان آسمان و ساکنان عرش اعلا، چشم به راه تواند. امشب روزه نزد ما خواهی گشود[۱].

آمادگی عمربن سعد برای نبرد

صبح گاه عاشورا، عمرسعد نماز گزارد! آن گاه سپاه خود را برا ی حمله ی گسترده و سراسری آماده کرد. فرمانده سربازان شهر کوفه عبدالله بن زهیراسدی بود. فرمانده مذحج و قبایل اسد، عبدالرحمن بن ابی سیره، رهبر و فرمانده قبایل ربیعه و کنده، قیس بن اشعث بن قیس بود و رهبر قبایل تمیم و همدان حرّبن بزید ریاحی که تنها حرّ به امام پیوسته بود و دیگران برای قتل امام و یاران آماده شده بودند. عمرسعد لشکر بیست و هشت هزار نفری یا سی هزار نفر را سامان داد. میمنه(سمت راست) را به عمروبن حجاج زبیدی و میسره(سمت چپ) را به شمربن ذی الجوشن بن شرحبیل سپرد.

فرماندهی سواران به عهده ی عزره بن قیس احمسی و پیادگان به عهده ی شبث بن ربعی یربوعی بود. عمرسعد پرچم سپاه را به ذُوید(دُرَید) غلام خویش سپرد. برخی فرمانده جناح راست را سنان بن انس نخعی دانسته اند. عمرسعد خود در قلب سپاه قرار گرفت.۲

تعداد سپاه عمرسعد

همگان نوشته‌اند که نیروهای تحت فرماندهی عمرسعد فقط از کوفه بودند و در میان آنان هیچ نیرویی از شام، مدینه و مکه و بصره نبوده است. تعداد آنان را ۱۷، ۳۰، ۲۲، ۶، ۲۸ و ۵۰ هزار نوشته‌اند. گاه نیز به اغراق ۱۰۰، ۲۰۰، ۱۲۰ و حتی ۸۰۰ هزار نوشته‌اند. دقیق‌ترین آمار حدود ۲۲ تا ۳۳ هزار است[۲].

آمادگی اباعبدالله الحسین(ع) و یاران:

صف های نماز بسته شد و امام با اهل بیت و یارانش نماز صبح برپا کرد. شوق و شور، مهمان قلب ها و قدم ها بود. پس از نماز امام لشکر اندک خویش را آماده کرد. زهیر بن القین سمت راست، حبیب بن مظاهر در سمت چپ(میسره) و پرچم را به دست برادرش عباس سپرد و خود و همراهانش مقابل خیمه ها ایستادند[۳].

 تعداد یاران امام:

اختلاف منابع و مقاتل در تعداد یاران امام، زیاد است. برخی ۳۲ سوار و ۴۰ پیاده، برخی ۸۲ پیاده و ۳۲ سواره[۴] و برخی ۴۵ سواره و ۱۰۰ پیاده نوشته اند[۵].

درست ترین نظر همین نظر آخر است که مجموع یاران را حدود ۱۴۵ نفر دانسته است. این روایت از امام محمد باقر علیه السلام است. در مروج‌الذهب هزار و صد تن ذکر شده که بالاترین رقم است.

در تاریخ الاسلام ذهبی (ج۲، ص۳۸۴) آمده است که مجموع یاران ۱۰۰ نفر بودند پنج تا هفت نفر از نسل علی(ع)، ده نفر از بنی هاشم، یک نفر از بنی سلیم و یک نفر از بنی کنانه بود. در روایت دیگر یک نفر دیگر پسر عموی عبیدالله بن زیاد ذکر شده است[۶].

آمادگی اباعبدالله:

امام اسب خویش را عوض کرد و بر «مرتجز» ـ اسب پیامبر ـ نشست و کتاب مصحف ـ قرآن مجید ـ را پیش رو گشود.

امام فرمان داده بود در پشت خیمه ها، خندق حفر کنند تا امکان نفوذ دشمن از پشت سر نباشد. در این خندق، چوب و هیزم و خارهای دشت را ریختند. شب هنگام این خندق بیشتر حفر شد تا برای نگهداری خیمه ها از پشت مستعدتر باشد. در صبح‌گاه فرمان روشن کردن خندق صادر شد. همین که آتش شعله کشید. شمر نزدیک شد و پس از نظاره ی آتش برگشت و با صدای بلند گفت: ای حسین قبل از رسیدن به قیامت در دنیا برای رسیدن به آتش دوزخ شتاب کردی.

امام شنید و پرسید: صدا ی کیست؟ گویا شمربن ذی الجوشن است.

گفتند: آری اوست. خداوند تو را قرین سلامت بدارد.

امام فرمود: ای پسر زن بزچران تو شایسته تر به آتشی.

مسلم بن عوسجه گفت: ای فرزند رسول خدا، فدایت شوم. شمر در تیررس من است و تیرم خطا نمی رود. او از فاسقان بزرگ است بگذار نشانه اش بگیرم.

امام فرمود: نه او را هدف نگیر. من خوش ندارم آغازگر جنگ باشم[۷].

تمسخر ابن حوزه، نفرین حسینی:

وقتی شعله ی خندق زبانه کشید، یکی از سپاهیان دشمن به نام مالک بن حوزه (جریزه)، سوار بر اسب به خندق نزدیک شد و با لحنی تمسخرآمیز گفت: مژده‌ات باد ای حسین! قبل از رسیدن به آتش جهنم در دنیا به جهنم شتاب کردی.

امام فرمود: دروغ گفتی ای دشمن خدا. آن گاه پرسید نام او چیست؟ گفتند: ابن حوزه(ابن ابی جویره) امام سر بلند کرد و در پیشگاه الهی نفرین کرد که خدایا او را قبل از آتش دوزخ در آتش دنیا بسوزان.

مالک اسب را برانگیخت که ناگهان اسب رم کرد و او را به خندق رساند و به سر در آتش خندق افکند. یاران امام وقتی این صحنه را دیدند تکبیر گفتند و از سرعت اجابت دعای اباعبدالله(ع) شادمان و شاکر شدند. گویند در این هنگام ندایی شنیده شد که می گفت: ای فرزند رسول خدا گوارا باد تو را اجابت دعا.

یکی از لشکریان عمرسعد به نام مروان بن وائل می گوید: وقتی این حادثه را دیدم از نبرد با حسین(ع) منصرف شدم. عمرسعد گفت: چه شده است که دست از نبرد کشیدی. گفتم: به خدا سوگند چیزی دیدم که تو ندیدی. هرگز با حسین نمی جنگم[۸].

نجوای امام(ع):

از امام سجاد(ع) و امام صادق(ع) نقل است که اباعبدالله(ع) پس از نماز صبح، در حالی که قرآن را در دست راست خویش داشت گفت: اللهم انت ثقتی فی کل کرب و انت رجائی فی کل شِدَّه و انت لی فی کل امرٍ نزل بی ثقه وعدّه، کم من کربٍ یُضعف فیه الفؤاد و تقلَّ فیه الحیله و یَخذلُ فیه الصّدیق و یشمت فیه العدوّ و انزلته بک و شکوته الیک رغبهً منی الیک عمَّن منی الیک عمَّن سِواک ففرّجته عنی و کشفته فانت ولیّ کل نعمه و صاحبُ کلّ حسنه و منتهی کلَّ رغبه؛ خداوندا، تو در هر سختی پناه و اعتماد منی و در هر تنگنا و دشواری امید من. در هر شدت و رنجی یاور و یار منی. چه بسیار رنج ها و تنگناها که قلب ها را بیچاره و ناتوان، دوستان را دور و دشمنان را نزدیک می کند. در آن حال خدایا به پیشگاه تو شکوه کردم و تو گره گشایی کردی و راه گشودی. خدایا، تو صاحب نعمت و نیکی و نهایت هر آرزویی».

نوشته‌اند، امام این مناجات را بر شتر و درحالتی که قرآن را بر دست داشت می خواند. نیز نقل است که امام به یاران خویش فرمود: امروز همه‌ی شما شهید خواهید شد به غیر از علی بن الحسین، پس تقوا پیشه کنید و شکیبا باشید تا شهادت و رستگاری و رهایی از رنج و ذلت دنیایی بهره ی شما باشد. یاران  یک صدا گفتند: جان قربان تو می کنیم[۹].

موعظه ی بریربن خضیر همدانی:

بریر از امام اجازه گرفت تا با سپاه دشمن گفت و گو کند. امام فرمود: برو و آنان را موعظه و نصیحت کن.

بریر، سوار بر اسب به سپاه نزدیک شد و با صدای بلند و رسا گفت: ای مردم، خدای بزرگ، پیامبر را به حق، بشیر و نذیر و دعوت کننده‌ی به حق و چراغ روشن قرار داد. اینک آب فرات است که می رود و خوکان و سگان کوفه از آن می نوشند و شما میان فرات و اهل بیت پیامبر مانع و حایل گشته اید.

لشکر کوفه گفتند: زیاد حرف نزن. او باید همچون عثمان بن عفان تشنه بماند تا کشته شود. بریر دیگر بار گفت: ای قوم، از خدا بترسید و سفارش پیامبر را فرایاد آورید که گفت: انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی.

اکنون ثقل محمد (عترت) در میان شماست و عترت و فرزندان و دختران او تشنه اند. شما چه اندیشه دارید و چه خواهید کرد؟

پاسخ کوفیان این بود: سر به فرمان عبیدالله بن زیاد فرود آورند تا هرچه او تصمیم گیرد.

بریر گفت: آیا می پذیرید که آنان به وطن خویش(مدینه) بازگردند؟ وای بر شما! آیا نامه های نگاشته شده ی خود را که در آن ها خدا را گواه و شاهد خویش گرفته اید، فراموش کرده اید؟

شرمتان باد که نامه نگاشتید که به سرزمین ما بیا تا جان خود فدایت سازیم و اکنون که آمد آب را از او دریغ می دارید؟ اراده کرده اید او را به دست پسر زیاد بسپارید. این گونه حق پیامبر را در باب فرزندش رعایت می‌کنید؟ بدگروهی هستید شما. خداوند در روز قیامت سیرابتان نگرداند.

گروهی فریاد زدند: ما نمی دانیم تو چه می گویی!

بریر گفت: خدا را سپاس که بصیرت مرا نسبت به شما افزون کرد. خدایا از این زشت کاران و نارواخویان بیزاری می جویم. خدایا آنان را به همدیگر در افکن تا آن گاه که تو را ملاقات کنند و تو بر آنان خشمگین باشی.

سپاه، بریر را هدف تیرهای خود قرار دادند. بریر بازگشت[۱۰].

موعظه و اتمام حجت اباعبدالله:

امام تصمیم گرفت، خود به میدان بیاید و سپاه را موعظه کند.

این موعظه و اتمام حجت، مجالی بود تا اگر قلبی مستعد بازگشت باشد یا امکان گشودن روزنه ای به قلمرو احساس و  اند یشه‌ای باشد، دریغ نشود.

نحوه ی آمدن امام به میدان را به شکل های مختلف نوشته‌اند. برخی نوشته اند بر اسبی به نام لاحق نشست که عبیدالله بن حرّ جعفی به او بخشیده بود و در اختیار فرزندش امام سجاد(ع) بود.(این سخن درست نیست چون امام اسب و شمشیر عبیدالله بن حر را نپذیرفت). برخی گفته اند امام بر شمشیر تکیه داده، ایراد سخن کرد. نیز نوشته اند بر اسب خویش سوار شد (اسب پیامبر را نیز نوشته اند ) و با سپاهی که همچون سیل و لیل بود(انبوهی و بی تابی برای جنگ) سخن آغاز کرد.

امام پس از حمد الهی گفت: ای مردم سخن مرا بشنوید و در جنگ شتاب نکنید تا درباره ی حقی که بر شما دارم سخن بگویم که چرا این جا آمده ام. اگر سخنانم را پذیرفتید و باور کردید و انصاف دادید خوش فرجام و سعادتمند می شوید که علیه من دستاویزی ندارید و اگر نپذیرفتید و منصفانه داوری نکردید با همدلان خود هرچه خواهید بکنید و مهلتم ندهید. یاور من خدایی است که این کتاب(قرآن) را نازل کرده و او دوستدار شایستگان است.

در این هنگام صدای گریه و شیون زنان و دختران از حرم برخاست. امام ابوالفضل العباس(ع) و علی اکبر(ع) را فرستاد تا آنان را آرام و خاموش کنند و گفت: خاموششان کنید که به دینم سوگند بسیار خواهند گریست.

پس از سکوت و آرامش خیمه ها، امام دیگر بار خدای را سپاس گفت و بر پیامبر و فرشتگان درود فرستاد. نویسنده ی مقتل ابی مخنف نقل  می‌کند که هیچ گوینده ای را ندیدم که این همه بلیغ و فصیح سخن بگوید.

آن گاه فرمود شما را به خدا آیا مرا می شناسید!

گفتند: آری تو زاده ی رسول خدا و سبط اویی.

گفت: شما را به خدا می دانید جدم رسول خداست؟

گفتند: به خدا، آری.

*می دانید مادرم فاطمه دختر محمد است!

*به خدا، آری.

*شما را به خدا می دانید پدرم علی بن ابیطالب است؟

*به خدا، آری.

*می دانید جده ام خدیجه دختر خویلد، اول زن ایمان آورنده ی  این امت است؟

*به خدا، آری.

*شما را به خدا، می دانید سید شهیدان ـ حمزه ـ عموی پدر من است؟

*به خدا، آری.

*آیا می دانید عموی من جعفرطیار است که در بهشت است؟

*به خدا، آری

*شما را به خدا، می دانید این شمشیر رسول خداست که بر کمر بسته ام؟

*به خدا، آری. شما را به خدا آیا می دانید این عمامه ی رسول خداست که بر سر بسته ام؟

*به خدا، آری.

*شما را به خدا می دانید علی در مسلمانی پیشتاز و در دانش و بردباری برتر از همگان است و او ولی و رهبر هر مؤمن و مؤمنه است؟

*به خدا، آری.

امام لحظه ای درنگ کرد و پرسید:(با این همه که می دانید) برای چه خون مرا حلال می دانید و با آن که بر پدرم بر حوض کوثر وارد می شوید و او مانند شترانی که از سر آب رانده شوند به دست خویش مردانی را از آب می راند و پرچم روز قیامت در دست جد من است؟

سپاه دشمن پاسخ داد: همه ی این ها را می دانیم اما از تو دست بر نمی داریم تا تشنه بمیری.

امام دستی بر محاسن خویش کشید و فرمود: خشم پروردگار بر قو م یهود آن گاه سخت شد که گفتند عزیر پسر خداست و بر نصارا آن گاه که گفتند مسیح پسر خداست و بر مجوس آن گاه که آتش را به جای خدا پرستیدند و خشم خدا بر قو می که پیامبر خود را کشتند سخت است و بر این جمعی که قصد کشتن فرزند پیامبر خویش را دارند.

در برخی منابع آمده است که امام به روایت مشهور پیامبر(الحسن و الحسین سید شباب اهل الجنه) اشاره کرد و فرمود: اگر در این سخنان تردید دارید از شخصیت های بزرگ و یاران زنده ی پیامبر مانند جابر بن عبدالله انصاری، اباسعید خدری، سهل بن سعد ساعدی، زید بن ارقم و انس بن مالک بپرسید که این سخن را از زبان رسول خدا درباره ی من و برادرم شنیده اند شاید تأیید این سخن شما را از کشتن ما باز دارد.

در این هنگام شمر فریاد زد: من خدا را بر یک حرف پرستش می کنم اگر بدانم چه می گویی( نمیدانم چه می گویی).

حبیب بن مظاهر گفت: به خدا تو را می بینم که بر هفتاد هزار حرف نیز خدا را پرستش نمی کنی و من شهادت می دهم که راست می گویی و نمی دانی او (اباعبدالله) چه می گوید، خداوند بر قلبت مهر زده است.

امام حسین(ع) فرمود: اگر در این سخن(روایت پیامبر) تردید دارید آیا در این نیز تردید دارید که من پسر دختر پیغمبر شمایم؟ به خدا در میان مشرق و مغرب، پسر دختر پیغمبری جز من نیست؛ چه در میان شما و چه در غیر شما. وای بر شما! آیا کسی از شما کشته ام که خون او از من می خواهید؟ یا مالی از شما برده‌ام! یا قصاص جراحتی از من می خواهید؟ (بی تردید اگر سپاه مصداقی یا سندی داشتند مطرح می‌کردند.)

همه خاموش شدند. پس از آن حضرت فریاد زد: ای شبث بن ربعی و ای حجار بن ابجر و ای قیس بن اشعث و ای زید بن حارث، آیا شما به من ننوشتید که میوه ها رسیده و باغ ها سرسبز شده و تو بر لشکری آماده ی یاریت وارد خواهی شد؟

قیس بن اشعث گفت: ما نمی دانیم تو چه می گویی(این حرف ها را رها کن) و به حکم پسر عمویت(عبیدالله) تن در ده زیرا که ایشان چیزی جز آن چه تو دوست داری، درباره ی تو انجام نخواهند داد!

حسین(ع) پاسخ داد: نه به خدا، نه دست خواری به شما خواهم داد و نه مانند بندگان فرار خواهم نمود.

آن گاه فرمود:« ای بندگان خدا! همانا من به پروردگار خود و پروردگار شما پناه می برم از این که آزاری به من برسانید. به پروردگار خود و پروردگار شما پناه می برم از هر سرکشی که به روز جزا ایمان نیاورد.»

پس از این گفت و گو و احتجاج، امام شتر خویش را خواباند و به عقبه بن سمعان دستور داد به آن زانوبند بزند.

در روایت دیگر است که امام به سپاه دشمن فرمود: اگر مرا بکشید حجت خدا بر خودتان را کشته اید نه به خدا سوگند میان جابلقا و جابرسا، پسر پیامبری جز من نیست[۱۱].

بازگشت حرّ:

حرّ همین که احساس کرد عزم عمرسعد برای جنگ قطعی است. نزد وی رفت و گفت: خداوند قرین صلاحت قرار دهد آیا به راستی با حسین می جنگی؟

عمرسعد گفت: آری به خدا سوگند جنگی خواهم کرد که کمترین حادثه ی آن جدا شدن سرها و دست ها باشد.

حرگفت: آیا پیشنهاد حسین کافی نیست؟

عمرسعد گفت: اگر اختیار کافی داشتم و امور به دست من بود می پذیرفتم اما امیر قبول نمی کند.

حرّ پس از این گفت و گو تصمیم خود را گرفت و از اردوگاه بیداد گسست تا به اردوگاه فلاح و سداد بپیوندد.

حرّ به تدریج از سپاه کناره گرفت. قرّه بن قیس که از هم قبیله های او بود به او نزدیک شد. حرّ پرسید: امروز اسبت را آب داده ای؟ قره از این پرسش حرّ دریافت که او قصد کناره‌گیری از جنگ دارد (نمی دانست که قصد پیوستن به سپاه امام حسین را دارد.)

مهاجر بن اوس وقتی کناره گیری حرّ را دید به او گفت: قصد حمله به سپاه حسین(ع) را داری؟ چرا لرزه بر اندامت افتاده است؟ اگر پیش از این از من می پرسیدند دلاورترین مرد کوفه کیست تو را معرفی می کردم.

حرّ گفت: خود را میان بهشت و جهنم آونگ می بینم اما جز بهشت را بر نمی گزینم هر چند بدنم پاره پاره شود و در آتشم بسوزانند.

حرّ با این سخن، بر گام هایش شتاب داد و استغفارگویان و دست بر سر به محضر اباعبدالله آمد و گفت: ای فرزند رسول خدا، خداوند جانم را فدایت گرداند این من بودم که راه بر تو بستم و آن گاه تو را به این سرزمین فرود آوردم. هرگز باورم نبود که فرجام کار چنین باشد اگر می‌دانستم چنین می شود هرگز راه بر تو نمی بستم و به این سرزمین نمی رساندم. آمده‌ام در پیشگاه الهی توبه کنم و در پیش روی تو تا آخرین نفس بجنگم آیا خداوند توبه ام را می پذیرد؟

امام مهربانانه او را پذیرفت و فرمود: آری خدا توبه ات را می پذیرد و آمرزش خویش را بهره ات می سازد. تو در دنیا و آخرت حرّ و آزاده ای[۱۲].

نخستین نبرد

عمر بن سعد به دُرید (ذوید) که پرچم را در در دست داشت دستور داد که پرچم را پیش ببرد. این حرکت نشانه ی تصمیم عمرسعد به شروع جنگ بود. سپس تیری در کمان نهاد و خطاب به سپاهیان گفت: نزد امیر(عبیدالله) گواهی دهید که من نخستین کسی بودم که تیر به لشکرگاه حسین افکندم و امیرالمؤمنین یزید را به شایستگی خدمت کردم.

تیر عمرسعد پیش روی امام بر زمین افتاد. امام بلافاصله بر مرتجز سوار شد و یاران را آماده ی نبرد کرد. و فرمود بشتابید که این تیرها سفیران و فرستادگان این قوم است به سوی شما (حجت برای جنگ با دشمن بر ما تمام شده است).

عمروبن حجاج ـ فرمانده پانصد تن که از فرات حفاظت می کردند ـ گفت: آیا می دانید با چه کسانی می جنگید. اینان پهلوانان و نبرد آزمودگان کوفه هستند. شما با کسانی می جنگید که برای مرگ آماده‌اند. آنان را سنگباران کنید تا کشته شوند. عمرسعد با تأیید سخنان عمرو بن حجاج گفت: مبادا هیچ کس به تنهایی به میدان نبرد پای بگذارد.

تعداد تیراندازان سپاه دشمن را تا ده هزار نفر نوشته اند. اگر تصور کنیم هر یک فقط یک چوبه تیر شلیک کرده باشند حدود ده هزار چوبه ی تیر به سمت یاران امام نشانه رفته است که این تیرباران باعث شد که بسیاری از یاران امام مجروح شوند.

تیرباران بی امان و گسترده ی دشمن، پیش از نیمی و براساس برخی اقوال، دو سوم سپاه امام را به شهادت رساند. ابن اعثم کوفی تعداد شهدای تیرباران صبح را ۵۰ تن ذکر کرده است. در مناقب ابن شهر آشوب تعداد شهدای حمله‌ی اول ۳۸ تن است و سماوی در ابصارالعین شهدای حمله ی اول را ۴۰ تن دانسته است.

حیاه الامام الحسین آمار شهیدان نخستین حمله را ۴۱ تن نوشته است.

آن چه درباره  ی این شهیدان باید گفت این است که:

  1. ترتیب شهادت به دلیل حمله ی گسترده و تیرباران همزمان روشن نیست.
  2. در میان این یاران چهره های بزرگ، اصحاب پیامبر و یاوران امام علی(ع) و امام مجتبی(ع) دیده می شود.
  3. با شروع تیرباران و فرمان دفاع اباعبدالله، جنگ عمومی شروع شد. برخی از شهدای حمله ی نخستین در حال نبرد به شهادت رسیدند.
  4. امام پس از شهادت جمعی از یاران، غمگنانه سربلند و دستی بر محاسن خویش کشید و زمزمه کرد: «خشم پروردگار بر یهود آن گاه سخت شد که برایش فرزند قائل شدند و بر نصاری آن گاه که به تثلیث (سه گانه ی اب، ابن و روح القدس) معتقد شدند و بر مجوس آن گاه که بندگی ماه و آفتاب را برگزیدند. اینک غضب خدا بر این قوم که بر کشتن فرزند پیامبر او هم داستان شدند. نه به خدا سوگند، داغ رسیدن به آرزوهایشان را بر قلبشان می گذارم تا غرقه در خون خدای خویش را دیدار کنم[۱۳].

 

تصویر کلی از شهیدان نبرد تن به تن

پس از تیرباران صبح نبرد تن به تن آغاز شد. برخی از اتفاقات مهم در این مرحله از قرار زیر است:

نخستین شهید: عبدالله بن عمیر کلبی یا وهب(برخی حر بن یزید ریاحی را نوشته اند).

نحوه ی نبرد: به میدان رفتن انفرادی، مبارز طلبیدن، رجز خواندن، جنگیدن و به شهادت رسیدن(گاهی نبرد دسته جمعی اتفاق می افتد. گاه برخی پس از زخمی شدن اسیر می شدند و به شهادت می رسیدند.)

مجموع شهدای این مرحله: ۴۷ تن.

کوچک ترین مبارز شهید: عمرو بن جناده انصاری یازده یا دوازده ساله(پدرش در تیرباران صبح به شهادت رسید)

پیرترین شهید: حبیب بن مظاهر اسدی، حدود هشتاد ساله

تنها زن شهید: هانیه، همسر عبدالله بن عمیر کلبی

آخرین شهید نبرد تن به تن: حضرت حبیب بن مظاهر اسدی که قبل از نماز ظهر به شهادت رسید. قره بن ابی قره و انس بن حارث را نیز آخرین شهیدان(پس از شهادت حبیب) دانسته اند. حضرت حبیب، همچنین بزرگ ترین شهید از نظر شأن و منزلت می باشد.

امام حسین(ع) در این مرحله، پس از هر نبرد به میدان می شتافت و سر آن ها را به دامان می گرفت و سپاسگزاری می کرد. امام مجال یافت با تعدادی از شهیدان این گونه عمل کند[۱۴].

 نماز ظهر عاشورا

امام به زهیر بن القین و سعیدبن عبدالله حنفی فرمان داد که پیشاپیش صفوف نماز قرار بگیرند. امام نماز خوف برپا کرد. دشمنان، امام و یارانش را هدف قرار دادند و زهیر و سعید خود را سپر تیرها و نیزه‌ها قرار می دادند. بر بدن سعید جز زخم نیزه‌ها و شمشیرها. سیزده چوبه ی تیر نشسته بود. سرانجام، سعید بر زمین افتاد و در همان لحظه گفت: خدایا لعنت کن این گروه را، همان لعنتی را که بر عاد و ثمود کردی. خدایا سلام مرا به حضور پیامبرت برسان و آن حضرت را از درد زخم هایی که به من رسیده آگاه فرما که در یاری خاندان پیغمبرت هیچ هدفی جز پاداش تو نداشتم. آنگاه رو به امام کرد و گفت: ای فرزند پیامبر، آیا به عهد خود وفا کردم؟ امام فرمود: آری، تو پیشاپیش در بهشتی. پس از نماز جز سعیدبن عبدالله، عمروبن قرظه نیز که مدافع نماز امام بود جنگید و به شهادت رسید.

تعدادی از صحابه ی کربلا نیز پس از نماز به شهادت رسیدند. تعداد این یاران را نُه تن دانسته اند. از شاخص ترین چهره های شهید در این زمان زهیر بن القین و ابو ثمامه صائدی مؤذن کربلا هستند. با شهادت این شهیدان، جز بنی هاشم، یاوری برای امام باقی نماند. اینک نوبت به خاندان نبوی و آل علوی رسیده بود تا با ایثار و نثار خون حماسه های عظیم پایانی کربلا را رقم بزند[۱۵].

 

شهدای بنی هاشم

اینک بنی هاشم در واپسین ساعات عاشورا باید جان فشانی کنند. در این که تعداد بنی هاشم در کربلا چند تن بوده است، اختلاف نظر هست. اگر بازماندگان بنی هاشم که به هر دلیل به شهادت نرسیدند مانند حسن بن حسن(حسن مثنی)، امام سجاد(ع)، امام محمد باقر(ع)در شمار نیایند. آمار موجود شهدا در کتب معتبر چنین است:

زیارت ناحیه ی مقدسه: ۱۸ نفر(با خود اباعبدالله الحسین(ع))

تاریخ طبری: ۱۹ نفر(با احتساب مسلم بن عقیل و ابوبکربن علی)

مروج الذهب: ۱۳ نفر(کمترین تعداد در این کتاب آمده است)

ارشاد شیخ مفید: ۱۸ نفر (با خود اباعبدالله الحسین(ع) )

مقاتل الطالبیین: ۲۲ نفر(به استثنای کسانی که درباره بودنشان در کربلا اختلاف نظر وجود دارد)

اعیان الشیعه: ۳۰ نفر(بالاترین رقم ذکر شده بدون استناد)

مقتل الحسین خوارزمی: ۱۷ نفر(بالاترین گزارش را ۲۷ نفر می داند)

انصارالحسین: ۱۷ نفر(با تردید نام ۹ تن دیگر را می افزاید)

در مقاتل و منابع متأخر نیز شهدای بنی هاشم ۱۸ تن معرفی شده اند. در زیارت ناحیه آمار شهدای بنی هاشم به شرح زیر است:

امام حسین(ع) و دو فرزندش علی اکبر و علی اصغر(۳ نفر)

فرزندان امیرالمؤمنین علی(ع) (۵ نفر)

فرزندان امام مجتبی(ع): ۳ نفر

فرزندان حضرت عقیل: ۵ نفر

فرزندان عبدالله بن جعفر بن ابیطالب: ۲ نفر

جمعاً: ۱۸ نفر

نخستین شهید بنی هاشم در اکثر مقاتل و در زیارت ناحیه، علی اکبر(ع) معرفی شده است: السلام علیک یا اول قتیل من نسل خیر سلیل من سلاله ابراهیم الخلیل؛ سلام بر تو ای اولین کشته از نسل بهترین خاندان و نسل ابراهیم خلیل. آخرین شهید بنی هاشم در کربلا خود اباعبدالله الحسین(ع)است. اگر دو فرزند مسلم – گریخته از کربلا و اسیر شده به دست عبیدالله- را محاسبه کنیم، آخرین شهیدان نهضت حسینی از بنی هاشم محمدبن مسلم بن عقیل و ابراهیم بن مسلم بن عقیل خواهند بود[۱۶].

[۱] . سنگری، محمدرضا، آینه در کربلاست، پیشین، ص۲۰۸٫

[۲] . سنگری، محمدرضا، آینه در کربلاست، پیشین، ص۲۰۹٫

[۳] . سنگری، محمدرضا، آینه در کربلاست، پیشین، ص ۲۰۹٫

[۴] . مناقب: ج۴، ص۹۸، مقتل الحسین خوارزمی:ج۲، ص۴، مقتل الحسین مقرم: ص۲۷۵، به نقل از سنگری، محمدرضا، آینه در کربلاست، پیشین، ص۲۱۰٫

[۵] . تذکره الخواص: ص۱۴۲، مثیرالاحزان: ص۲۸، نفس‌المهموم: ص۲۳۶، اللهوف: ص۱۰۰، بحارالانوار: ج۴۵، ص۴، به نقل از سنگری، محمدرضا، آینه در کربلاست، پیشین، ص ۲۱۰٫

[۶] . سنگری، محمدرضا، آینه در کربلاست، پیشین، ص۲۱۰٫

[۷] . سنگری، محمدرضا، آینه در کربلاست، پیشین، ص ۲۱۰٫

[۸] . سنگری، محمدرضا، آینه در کربلاست، پیشین، ص۲۱۱٫

[۹] . سنگری، محمدرضا، آینه در کربلاست، پیشین، ص۲۱۳-۲۱۲٫

[۱۰] . سنگری، محمدرضا، آینه در کربلاست، پیشین، ص۲۱۳٫

[۱۱] . سنگری، محمدرضا، آینه در کربلاست، پیشین، ص۲۱۷-۲۱۴٫

[۱۲] . سنگری، محمدرضا، آینه در کربلاست، پیشین، ص۲۲۱٫

[۱۳] . سنگری، محمدرضا، آینه در کربلاست، پیشین، ص۲۳۰-۲۲۹٫

[۱۴] . سنگری، محمدرضا، آینه در کربلاست، پیشین، ص۲۹۸٫

[۱۵] . سنگری، محمدرضا، آینه در کربلاست، پیشین، ص۳۶۹-۳۶۸٫

[۱۶] . سنگری، محمدرضا، آینه در کربلاست، پیشین، ص۳۹۱-۳۹۰٫

telegram

همچنین ببینید

بخش ششم: آغاز حکومت یزید و آغاز قیام امام حسین(ع) در مدینه

رسیدن خبر مرگ معاویه به مدینه و حرکت امام به مکه و رسیدن نامه ها ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *