خانه / خانم عماد (صفحه 3)

خانم عماد

بانو سلام!

جایی که کوه خضر به زحمت بایستد شاعر چگونه پیش تو راحت بایستد نزدیک می‌شوم به تو چیزی نمانده است قلبم از اشتیاق زیارت بایستد بانو سلام کاش زمان با همین سلام در آستانه در ساعت بایستد و گردش نگاه تو در بین زائران روی من – این فتاده به لکنت – بایستد تا فارغ از تمام جهان روح خسته‌ام ...

ادامه نوشته »

صبح صادق

خوش آن زمانه که تو، صبح صادقش بودی نگاهبان نگاه دقایقش بودی خوش آن هوا که حضور تو را تنفس کرد بدان دهان که تو تسبیح ناطقش بودی خوش آن زمین که عبور تو را به بوسه نشست تویی که رازگشای حقایقش بودی خوش آن قلم که به شاگردی تو قد خم کرد تویی که جوهره عشقِ خالقش بودی خوشا ...

ادامه نوشته »

پیغمبر تاریخ گل

در سکوت تو سخن تیغ به‌دست است حسن! ظلم را هدیه صلح تو شکست است حسن! گرچه تیغ تو خمار رگ نامردان ماند کربلا از می احساس تو مست است حسن پرچم عشق تو یک روز نیفتاد از دوش چرخش آیینه ات دست به‌دست است حسن با تو، آغوش نبی، خاطره آن ماهی که روی زانوی خورشید نشست است حسن ...

ادامه نوشته »

نماز آخر(از زبان سعیدبن عبدالله حنفی)

پیکرم چشم انتظار تیزی شمشیرهاست در رکابت جان سپردن افتخار شیرهاست بر زبان عشق بوده در شب قدر این سخن: پیش چشم یار مردن بهترین تقدیرهاست پیش از این تیر نگاهت برده جان را از تنم پس چه باک از اینکه حالا قبله گاه تیرهاست من سپر بودم برای لحظه ی معراج تو این نماز آخر من در خور تکبیرهاست ...

ادامه نوشته »

برای علی اصغر..

تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد هیچ کس حدس نمی‌زد که چنین سر برسد پدرش چیز زیادی که نمی‌خواست، فرات یک دو قطره ضرری داشت به اصغر برسد؟ با دو انگشت هم این حنجره می‌شد پاره چه نیازی به سه شعبه که تا پر برسد خوب شد عرش همه نور گلو را برداشت حیف خون نیست بر این ...

ادامه نوشته »

منبر نشین نیزه

بر روی شــن، جز ردپای ســـرخ خــنـجر نیست جز نـــغمه‌هایی مانده از آوای پــــرپـــــر نیست آن ســــو: نگـــــاه مادری بـــی‌تاب فــــــرزندی این سو: یتیمی خفته با دستی که دیگر نیست منبر نشین نیزه است آیا که می‌خواند… آیا ظهوری تازه از وحی پیمبر نیست؟! باد، عاشقانه، مو به مو سر را نوازش کرد آیا نسیم شعله‌های آه خواهر نیست؟! «ای ...

ادامه نوشته »

چشمه‌های بی پایان

گریه کن تا غمت سبک بشود! گریه کن خیمه های ویران را! می دَوانی کدام سوی زمین،چشم های هنوز حیران را؟ خاک ها را که خون به دل کردند، آب را تا همیشه گِل کردند آتش کینه هایشان سوزاند، تکه های دل بیابان را آب، در آرزوی لب هایت،”و اِذا البحرُ سُجّرت” می خواند آب ،حس کرده بود روی سرش ...

ادامه نوشته »

و خوش به حال هر کسی که آن زمان باشد..

آن روز هرچند آخرین روز جهان باشد باید شروع فصل خوب داستان باشد روزی که پیدا می شود خورشید پشت ابر باید که بارانی ترین روز جهان باشد مردی که ده قرن است با عشق و عطش زنده ست باید نه خیلی پیر نه خیلی جوان باشد با خود تصور می کنم گاهی نگاهش را چشمی که بی اندازه باید ...

ادامه نوشته »

گلویــــت را…

برای آن که رویــــــــــت را ببوسند لب آلاله بویــــــــــــــت را ببوسنـد ملایک مادران، صف می نشینند گلویــــت را، گلویــــت را ببوسند فضل الله قاسمی

ادامه نوشته »

حسین…

زندگی چیز دیگری شده است، تا به نامت رسیده ایم حسین عشق سوغاتِ کربلاست اگر، مزه اش را چشیده ایم حسین هر دلی را به دلبری دادند، هر سری را به سَروری دادند ما که هر وقت گفته ایم خدا، از خدایت شنیده ایم: حسین از خدایت شنیده ایم که گفت: نقش ها ما کشیده ایم امّا اَحسنُ الخالِقین از ...

ادامه نوشته »