کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )   امروز 2 آذر ماه ، 1387
 
منوي اصلي
 صفحه اصلي

 پژوهش
 عاشورا نگاران
 پرسش و پاسخ
 زنان عاشورايي
 گفتار‌هاي عاشورايي
 مدرسه حسيني
 مقالات
 ادبيات
 همراهان عاشورايي
 دوبيتي
 رباعي
 غزل
 متن ادبي
 از حنجره‌هاي عاشورايي
 سفرنامه
 كودك و عاشورا
 نامه‌ها و نكته‌ها
 ضرب المثل عاشورايي
 مداحي
 نوحه (متن)
 مرثيه و مقتل
 اخلاق در مداحي
 با ذاكرين
 كتابخانه
 فهرست كتب
 تازه‌هاي كتابخانه
 معرفي كتاب
 هنر
 نقاشي كودكان
 مسابقه نقاشي
 عكس هنري
 آثار نقاشي هنرمندان
 سمعي و بصري
 سخنراني
 پرسش و پاسخ
 دكلمه
 ليست نوارها
 با كاروان عشق
 آيينه‌داران آفتاب
 مناسبت‌هاي ويژه
 ادعيه و زيارت
 زيارت عاشورا
 زيارت وارث
 زيارت ناحيه مقدسه
 دعاي عرفه
 پيوند‌هاي عاشورايي
 اخبار
 پيوند دو فرهنگ
 پيوند دو فرهنگ
 سنگ نوشته‌ها
 ولايت و عاشورا

جوانان و نوجوانان در عاشورا (بخش4)
مقالات

عنوان: جوانان و نوجوانان در عاشورا (بخش 4)
نويسنده: طيبه شجاعى

ویادرنمونه‌ای دیگردرکتاب فرهنگ سخنان امام حسین(ع) (صفحه‌ی50)چنین می‌خوانیم:
 «یکی از یاران امام حسین(ع) محمد بن بشر حضرمی بود. قبل از عاشورا به او خبر دادند که پسرش را یکی از قبایل به اسیری گرفتند. او گفت: دوست نداشتم که پسرم اسیر گردد و من بعد از اسارت او زنده باشم. امام(ع) سخن او را ....



شنید و گفت: «خداوند تورا بیامرزد، من بیعت خود را از گردن تو برداشتم. برخیز برو و برای رهایی فرزندت اقدام کن.»
در پاسخ امام گفت: «گرگ ها مرا زنده، زنده بخورند اگر از تو جدا شوم.»
امام(ع) وسیله‌ی آزادی فرزندش را فراهم کرده و فرمود: «برو این جامه‌هایی که از برد یمانی است به فرزندت بده تا او برود و در نجات برادرش اقدام کند.»
قیمت پیراهن‌ها را هزار دینار نوشته‌اند.
این توجه، این مهربانی و رأفت امام(ع) نسبت به یارانش آن قدر دقیق و دلسوزانه است و این ارتباط آن قدر عمیق و زیباست که محمد بن بشر حاضر است فرزندش در اسارت بماند گرگ‌ها او را زنده زنده بخورند اما او را از امامش(ع)، از حسینش جدا نکنند!
حتی در روز عاشورا با آن که امام حسین(ع) یک بار در منزل «زباله» بیعت را از گردن فرزندان مسلم و خانواده‌اش بر می‌دارند و به آن‌ها اجازه‌ی رفتن می‌دهند اما باز هم می‌خوانیم که:
در روز عاشورا وقتی عبدالله پسر مسلم بن عقیل اجازه‌ی نبرد خواست امام(ع) به او فرمودند: ای فرزند مسلم! من بیعت را از شما برداشتم. همان جانبازی مسلم برای تو بس است دست مادرت را بگیر و از این معرکه‌ی جنگ بیرون برو.»57
با این که نبر آغاز شده بود و جمعی از یاران به شهادت رسیده بودند امام(ع) باز هم از آگاهی دادن واتمام حجت دست بر نمی‌داشتند. ضمن این که در کتب معتبر هم داریم که امام حسین(ع) یک بار هم در شب عاشورا بیعت را از یارانش برداشتند و خواستند هر کس که تمایل دارد باز گردد.
در کتاب فرهنگ سخنان امام حسین(ع) صفحه 45 و46 به نقل از حضرت سکینه(س) آمده است: در بین راه کربلا در یکی از شب‌ها که مهتاب به روشنی می‌تابید از خیمه‌ی بانوان بیرون آمده و به خیمه‌ی پدر و اصحاب او نزدیک شدم. دیدم پدرم در میان جمعیت ایستاده خطاب به یاران و همراهان می‌فرماید:
«ای همراهان من، بدانید که شما با من از دیارتان بیرون آمدید در حالی که فکر می‌کردید من به سوی مردمی رهسپار شدم که همزبان و همدل با من بیعت کرده‌اند ولی الان ماجرا برعکس شده است چون که شیطان بر آن‌ها چیره گشته و...
اکنون هر کس از شما همراهی با ما را خوش ندارد  باز گردد  پوشش شب فراگیر است و راه‌ها بی خطر زمان گرما و حرارت هم نیست. هرکس با اختیار خویش با ما دوستی و همراهی کند البته در بهشت با ما خواهد بود و ازغضب خدای رحمان نجات خواهد یافت ...»
حضرت سکینه(س) می‌گوید: «سوگند به خدای سخنان پدرم به پایان نرسیده بود که مردم را دیدم ده نفر ده نفر از اطراف آن حضرت پراکنده شدند و تنها هفتادو یک نفر باقی ماندند. در آن حالت سر به آسمان برداشتم و گفتم: «خدایا! آن‌ها مارا خوار کردندتو آن‌ها را خوار گردان. دعای آنان را اجابت مکن دشمن را بر آن‌ها مسلط گردان و از شفاعت جدم رسول خدا محرومشان دار.»
در صفحه 45 همین کتاب به نقل از امام سجاد(ع) نیز آمده است:
«در شب عاشورا پدرم اصحاب و یاران و همراهان را در خیمه‌ای جمع‌آوری کرد و خطاب به آن‌ها فرمود: ای خاندان و شیعیانم این شب را چون شتری راهوار به حساب آرید و خود را نجات دهید که آنان جز شخص مرا نخواهند و اگر مرا بکشند در فکر شماها نباشند. خدا شما را رحمت کندو نجات یابید. بیعت را از شما برداشتم و پیمانی که با من بسته‌اید نادیده پنداشتم.
وقتی سخنان امام(ع) به این جا رسید همه یاران یک صدا گفتند:
سوگند به خدا تو را تنها نخواهیم گذاشت. مردم به ما چه خواهند گفت؟ بگویند که امام و بزرگ خود را در میان دشمنان تنها گذاشتید؟ سوگند به خدا با تو هستیم تا کشته شویم.
امام(ع) ادامه داد:
ای یاران من فردا کشته می‌شوم و شما هم با من کشته می‌شوید و فردی از شما باقی نخواهد ماند.
وقتی یاران امام(ع)، خبر شهادت خود را شنیدند یک صدا گفتند: سپاس خدا را که ما را در یاری دادن به شما کرامت بخشید و با کشته شدن در راه شما شرافت عطا فرمود.»
همچنین در همین کتاب صفحه 335 امام حسین(ع) به حضرت زینب(س) در شب عاشورا پیرامون یارانشان می‌فرمایند: «خواهرم بدان که این‌ها که در اطراف من قرار دارند دوستان و یاران من از عالم ذر می‌باشند و به وفاداری و دوستی آنان جدم رسول الله(ص) مرا وعده داده...»
همین جمله‌ی امام بس که نشان دهد یاران امام حسین(ع) در روز عاشورا افرادی عادی و معمولی نبودند. انگار از روز ازل برای چنین روزی برگزیده شده بودند. ویژه‌هایی که خداوند آن‌ها را برای همراهی و همیاری حسینش(ع) آفرید:
"سیف بن حارث با پسر عمو و برادر مادری‌اش مالک بن عبد بن سُریع جابری با چشم اشکبار خدمت امام حسین(ع) آمد و اجازه‌ی میدان گرفت امام(ع) فرمودند: ای برادر زادگانم چرا می‌گریید؟ امیدوارم که به زودی از فرط شادی دیدگانتان روشن شود. گفتند سوگند به خدا بر خود نمی‌گرییم. بلکه گریه‌ی ما برای شماست که دشمن شما را محاصره کرده و ما جز جان چیزی که در راه شما تقدیم کنیم نداریم. امام(ع) برایشان دعای خیر کرد و فرمود: ای پسران برادر! برای علاقه و همدردیتان بهترین پاداش پرهیزکاران نصیبتان باد. در این حال حنظلة بن سعد به میدان رفت و دشمن را موعظه کرد و در حال نبرد به شهادت رسید سیف و مالک در حالی که متوجه امام بودند به سرعت به سوی دشمن رفته و خطاب به امام(ع) گفتند: ای پسر رسول خدا درود و رحمت الهی بر تو باد! امام(ع) فرمود: برشما نیز درود و رحمت الهی باد! آن‌گاه هردو با مواظبت از یکدیگر جنگیدند و به درجه‌ی رفیع شهادت نایل گشتند58."
آن‌گاه که یاران امام حسین(ع) مشاهده کردند که شمار دشمنان زیاد گردیده و قدرت دفاع از خویش و امام(ع) را ندارند برای کشته شدن در حضور آن حضرت پیشی می‌جستند. عبدالله وعبدالرحمن غفاری نزد امام(ع) آمدند و عرض کردند: درود بر تو. دشمن، ما و شما را در میان گرفته است. و ما دوست داریم در پیش روی شما کشته شویم و دشمن را از شما باز داریم و از شما دفاع کنیم. حضرت فرمودند: آفرین بر شما نزدیک شوید. آن دو به امام(ع) نزدیک شدند و به جنگ پرداختند. نقل است که: این دو برادر هنگام آمدن نزد امام گریان بودند. حضرت پرسید: برادر زادگانم! سبب گریه‌ی شما چیست؟ به خدا آرزو دارم ساعتی دیگر دیده‌های شما روشن گردد. آن دو عرض کردند:
جانمان به فدایت. به حال خویش نمی‌گرییم. بلکه گریه‌ی ما برای شماست می‌بینیم دشمن شما را احاطه نموده و ما نمی‌توانیم سودی برای شما برسانیم. امام(ع) فرمودند: برادرزادگانم خدا به شما پاداش پرهیزکاران عطا فرماید. آن دو با امام وداع کرده و به میدان رفتند و رجز خواندند و جنگیدند تا به شهادت رسیدند.59
عمروبن قرظة الانصاری نیز در رجزش در میدان می‌گوید:« سپاه انصار باور دارند که من از شرف و ناموسم حمایت می‌کنم. ضربه‌ام ضربه‌ی جوانی است که ضعیف و ناتوان نیست. خانه و جانم فدای حسین(ع).»
او نسبت به امام حسین(ع) علاقه‌ی فراوان داشت و روز عاشوا پروانه‌وار دور امام(ع) می‌چرخید و تیرها و شمشیرها را به جان می‌خرید وتا زنده بود دشمن نتوانست صدمه‌ای به آن حضرت وارد کند وی در روز عاشورا شجاعانه جنگید و پس از برداشتن جراحات فراوان رو به امام حسین(ع) کرد و گفت: ای فرزند رسول خدا آیا شرط جانبازی را به جا آوردم؟ امام فرمودند: آری تو در پیش روی من در بهشت خواهی بود سلام مرا به جدم رسول الله برسان و بگو که من هم از پی تو خواهم آمد.60
 همچنین اسلم بن عمرو غلام امام حسین(ع) پس از برداشتن جراحات فراوان بر زمین افتاد و با اندک توانی که در بدن داشت به سوی امام حسین(ع)اشاره کرد. حضرت به بالین وی آمد و دست در گردنش انداخت و صورت بر صورت او گذاشت. غلام چشم گشوده و با دیدن امام تبسمی کردو گفت:«مثل من سعادتمند کیست که فرزند رسول خدا صورتش را بر صورتم نهاده است.» و آن‌گاه شهید شد.61
تمام این‌ها نمونه‌هایی کوچک‌اند از صحنه‌ی عشقبازی و حماسه‌ی جوانان در صحنه‌ی رفیع کربلا. انگار نوبت جوانان است که یک یک موج شوند و بر قلب دشمن فرو آیند تا آسمانیان تلاطم دریا را به نظاره بنشینند. عجیب نیست که غلامی ادعا کند دریا با تلاطم نیزه و شمشیر او به رقص‌می آید. او صدای پایکوبی حوریان را از رسیدن چنان سروهایی که انگار کربلا محمل خرامیدنشان شده است می‌شنود. و عجب نیست که حضرت زینب(س) می‌فرماید:
«ما رأیتُ إلا جمیلا»
دریا تازه به خروش آمده. حالا دیگر طوفان رنگ دیگری یافته است. همه از هم سبقت می‌گیرند. تا عقب نمانندهمه می‌خواهند راهی شوند. راه آسمان باز شده است و یک یک جوانان پدر از دست داده با دست مادرانشان لباس رزم می‌پوشند. وامام با همان رأفت حسینی اش اجازه‌ی میدان نمی‌دهند که مبادا دل مادرانشان راضی نباشد:
پسر جناده‌ی انصاری «عمرو بن جناده» که یازده سال سن داشت پس از شهادت پدرش لباس رزم پوشید و از امام اجازه‌ی میدان رفتن را خواست. امام(ع) فرمودند: این نوجوان، پدرش در حمله‌ی اول کشته شده است شاید بدون اطلاع مادرش تصمیم به نبرد گرفته است و مادرش به کشته شدن وی راضی نباشد. عمرو بن جناده گفت: مادرم لباس رزم بر تنم پوشانده و مرا به یاری شما فرستاده است.62
پس از عمروبن جناده، جوانی که پدرش در معرکه کشته شده بود به میدان رفت. مادرش به او گفت: «پسرجان برو و در خدمتِ زاده‌ی رسول خدا نبرد کن.» بیرون شد و چون حسین(ع) او را دید فرمود: «پدر این جوان کشته شده و شاید مادرش راضی نباشد که به میدان رود.» آن جوان گفت: «مادرم مرا امر کرده است. به میدان رفت وشهید شد.»63
امام(ع) نه تنها به فکر دل مادر این جوانان بودند، که حتی وقتی همسر جوان هلال بن نافع مانع رفتن او به میدان می‌شود به او رخصت می‌دهند که خوشنودی همسرش را بر مبارزه با شمشیرها مقدم بدارد. امام نه برای همسر هلال توجیه و استدلالی می‌آورند نه زنان دیگری چون او را مثال می‌آورند و نه او را پندو اندرزی می‌دهند. او هلال بن نافع را می‌خواهد و امام هلال را رخصت می‌دهند. با همین عکس العمل ساده اما عمیق مطمئناً همسر هلال متوجه می‌شود که بعد از هلال، هست. وجود دارد و امام(ع) متوجه او هستند و خدای هلال و حسین(ع) متوجه اوست:
«در روز عاشورا به هنگام رفتن هلال‌بن نافع همسر جوانش دامن او را گرفت و گفت: پس از تو به کجا روم؟ وبه چه کسی تکیه کنم؟ و آن‌گاه به شدت گریست. وقتی که امام حسین(ع) متوجه شد با همان روح آزادگی خطاب به هلال فرمودند: ای پسر نافع! همانا همسرت جدایی تو را نمی‌پسندد. آزادی! تا خشنودی او را بر مبارزه با شمشیرها مقدم بداری. هلال بن نافع گفت: ای پسر رسول خدا اگر امروز تورا یاری نکنم، فردای قیامت جواب پیامبر را چگونه بده؟ آن‌گاه به میدان جنگ رفت مبارزه کرد تا شهید شد.»64
در کتاب فرهنگ سخنان امام حسین(ع) بسیاری از قدردانی‌های امام حسین(ع) در لحظه‌ی شهادت یاران واصحابشان ذکر شده است. امام(ع) بر بالین یک یک می‌رفتند. باکلامشان به ایشان دلداری می‌دادند وگاه آن‌ها را مى‌بوسيدند، برایشان دعای خیر می‌کردندو با بدرقه‌ای زیبا یارانشان را رهسپار بهشت می‌کردند.
در کتاب فرهنگ سخنان امام حسین(ع) صفحات 282 و283 آمده است:
وقتی در روز عاشورا در اثر فشار نظامی بر امام حسین(ع) و یاران او سخت گرفته شد، همه یاران اطراف آن حضرت را گرفتند و نگاه به چهره‌ی او دوختند تا رهنمودی دهد. امام(ع) با چهره‌ی گشاده و نفسی آرام خطاب به آن‌ها فرمودند:
«شما ای فرزندان کرامت وشرف شکیبا وبردبار باشید مرگ پلی است که ما را از مشکلات و سختی‌ها به سوی بهشت برین ونعمت‌های جاودان عبور می‌دهد. کدامیک از شما دوست ندارید که از زندان به کاخ‌های زیبا انتقال یابید. مرگ برای دشمنان شما همانند آن است که کسی از کاخ به زندان و شکنجه گاه منتقل گردد. زیرا که پدرم از پیامبرخدا(ص) روایت کرد: دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است. و مرگ پلی است که مؤمن را به بهشت و کافر را به جهنم عبور می‌دهد نه پدرم دروغ گفته ونه من دروغ می گویم.»
در ارتباط میان امام حسین با فرزندانِ برادرشان، امام حسن(ع) نیز به فرازهایی بسیار لطیف و عاطفی برمی‌خوریم. امام(ع)علاوه بر منصب امامت برای آن‌ها چون پدری مهربان ودلسوز هستند و بچه‌ها امامشان را نه عمو که پدر می‌بینند:
احمد بن حسن مجتبی(ع) به میدان رفت. پس از هلاکت گروهی به نزد امام(ع) باز گشت وگفت: ای عمو! آیا آبی هست که جگرم را خنک کنم و در مقابل دشمن نیرومند گردم؟!
در حالی که چشم‌هایش از شدت تشنگی به گودی می‌رفت.
امام حسین(ع) فرمودند: کمی صبر کن تا جدت رسول خدا(ص)تو را سیراب کند که پس از آن هرگز دیگر تشنه نشوی.65
و این عطوفت پدرانه درباره‌ی قاسم بن حسن(ع) پر رنگ‌تر نشان داده شده است. چون قاسم در 2سالگی پدر بزرگوارش را از دست داد و تا هنگام شهادت در دامن عموی گرامی خود پرورش یافت.
در فرازی که قاسم از سرنوشت خود از امام(ع) سؤال می‌پرسد، امام چنان با او ظریف سؤال و جواب می‌کنند که متناسب با سن و روحیه‌ی او باشد. مبادا اندکی دل کوچکش برنجد یا ناراحت گردد:
به نقلی در شب عاشورا آن‌گاه که امام حسین(ع)  خطبه خواند و به یاران خود فرمود: فردا من و شما همه کشته خواهیم شد، وی پنداشت که این افتخار از آن مردان و بزرگسالان است و شامل نوجوانان نمی‌شود از این رو پرسيد:«آيامن هم فرداكشته خواهم شد؟»امام(ع)بامهرباني پرسید:« فرزندم مرگ در نزد تو چگونه است؟» عرض کرد:« أحلی من العسل»(شيرين ترازعسل)
حضرت فرمود: آری به خدا سو گند عمو به فدایت. تو از آنانی هستی که پس از گرفتار شدن به بلایی سخت کشته خواهی شد.
*توضیح: در کتاب فرهنگ سخنان امام حسین(ع)  صفحه 67 آمده است: ... آری به خدا سوگند تو هم کشته خواهی شد اما پیش از آن به بلای سختی مبتلا شوی و کودک شیر خوار من علی اصغر نیز شهید خواهد شد.
قاسم پرسید آیا دشمن به خیمه‌ی زنان هجوم می‌آورد، که شیرخوار هم کشته می‌شود؟ و امام(ع) جریان شهادت حضرت علی اصغر را بی کم و کاست برای قاسم تعریف می‌کنند.
در روز عاشورا هنگامی که نوبت مبارزه به قاسم رسید، برای کسب اجازه خدمت امام حسین(ع) آمد. حضرت او را در آغوش گرفت و آن قدر گریستند تا بی حال شدند. باز قاسم اجازه خواست و امام امتناع فرمودند. قاسم دست و پای امام(ع) را بوسه می زد. وبر خواسته اش پای می فشرد. ولی امام(ع) اجازه نمی داد تا سر انجام موفق به دریافت اجازه گردید. در میدان کارزار عمربن سعید ازدی به او حمله کرد و با شمشیر بر سر قاسم زد. قاسم بر رو افتاد و فریاد بر آورد: عمو جان!
امام حسین(ع) چون عقاب از جا جست و همانند شیر خشمگین بر قاتل قاسم حمله ور گردید و ضربتی سخت بر وی فرود آورد تنی چند از لشکریان عمربن سعد حمله آوردند تا عمرو را از دست حسین(ع) نجات دهند ولی این تلاش آن‌ها به جایی نرسید. قاسم هنگام یورش سواران  عمر بن سعد در زیر سم اسبان جان سپرد.
امام حسین(ع)  رو به قاسم فرمود: سوگند به خدا برای عمو ی تو بسیار دشوار است که اورا بخوانی و نتواند به تو پاسخ دهد. یا به تو پاسخ گوید. اما به حال تو سودی نبخشد. در یک چنین روزی که دشمنان او بسیار ویاران او اندک باشند.66
وقتی امام(ع)این‌گونه با محبت و مهر با بچه‌های برادر رفتار می کنند، عبدالله بن حسن در لحظه‌ی شهادت امام حسین(ع) حق دارد که آن لحظه را تاب نیاورد و با دستان کوچکش سپر ضربات شمشیر بر پیکر عمویش گردد:
آن گاه که شمر بن ذی الجوشن با نیروهای پیاده درپی عقب نشینی دوباره به سوی امام حسین(ع)  هجوم آورد، عبدالله از خیمه بیرون دوید و به سوی عمویش حرکت کرد. زینب(س) او را گرفت وامام فرمود: خواهرم او را نگه دار. ولی عبدالله نپذیرفت و گفت: به خدا قسم هرگز از عمویم جدا نخواهم شد. در آن هنگام حرملة بن کاهل شمشیر خودرا بر امام فرود آورد. عبدالله گفت وای بر تو ای فرزند زن ناپاک! آیا می‌خواهی عموی مرا بکشی؟ و دست خود را سپر قرار داد که قطع شد و به پوست آویخته گردید او فریاد زد: یا عّماه!
حسین وی را در آغوش کشید و به سینه چسباند و فرمود: برادرزاده شکیبا باش که خیر است و خداوند تو را به پدران پاک ونیکوکارت... ملحق خواهد ساخت.
برخی آورده اند: ناگاه حرملة بن کاهل تیری به سوی وی پرتاب کرد و او را در دامان عمویش به شهادت رساند.67
والسلام،باآرزوی برافراشته شدن پرچم اسلام درسراسرگیتی

منبع: روز دهم1، مجموعه مقالات عاشورايي، به كوشش مركز پژوهش و نشر فرهنگ عاشورا

پاورقی:  
57. فرهنگ سخنان امام حسین(ع)- ص51،52
58. پژوهشی پیرامون شهدای کربلا- ص193
59. پژوهشی پیرامون شهدای کربلا- ص237
60. پژوهشی پیرامون شهدای کربلا- ص288
61. پژوهشی پیرامون شهدای کربلا- ص96
62. فرهنگ سخنان امام حسین(ع)- ص533
63. نفس المهموم- ص367
64. فرهنگ سخنان امام حسین(ع)- ص48
65. پژوهشی پیرامون شهدای کربلا- ص188
66. پژوهشی پیرامون شهدای کربلا- ص305
67. پژوهشی پیرامون شهدای کربلا- ص223

ارسال شده در مورخه : دوشنبه، 4 شهريور ماه ، 1387 توسط admin  چاپ مطلب

 
نام: [ کاربر جدید ]

موضوع:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : qep29vaq
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]
لینکهای مرتبط
· مطالب بیشتر در مورد مقالات
· سایر مطالب نوشته شده توسط admin


پربازدیدترین مطلب در زمینه مقالات:
عاشورا،علل،عوامل ودرسها(بخش1)


امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 0
تعداد آراء: 0

لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد


انتخاب ها

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب


صفحه اصلي |  جستجو |  دريافت فايل |  آرشيو اخبار |  تماس با ما



Powered By PHP-Nuke & Farsi Project By [MashhadTeam] PHPNuke.ir

www.mashhadteam.ir