 پانزدهم شعبان المعظم سالروز فرخنده میلاد قطب عالم امکان، صاحب الامر و الزمان، بقیه الله الاعظم حضرت ولی عصر (روحی لمقدمه الفداء) بر نایب بر حقش ولی امر مسلمین حضرت آیت الله خامنه ای، امت جهان اسلام به ویژه مردم شریف کشور امام زمان (عج) ایران اسلامی مبارک و خجسته باد. اللهم کن لوليک الحجـة بن الحسـن صلواتک عليه و علي آبائـه في هذه السـاعه و فـي کل ساعة ولياً و حافظاً وقائداً وناصراً و دليلاً و عينا حتي تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فيها طويلا. حضرت حجت بن الحسن (عج) در روز نیمه ی شعبان سال 255 هجری قمری در سامرا به دنيا آمد وی تنها فرزند امام حسن عسكري (ع) يازدهمين امام شعيان و مادر آن حضرت نرجس خاتون كه وی از فرزندان شمعون و از نوادگان قيصر روم بوده است. نام مبارک حضرت ( م ح م د ) و کنیه ی اش ابوالقاسم هم نام و هم کنیه ی رسول خدا(ص) و نیز مهدي، حجت، قائم المنتظر، خلف الصالح، وصی الحسن، بقيه الله، ولي عصر و صاحب الزمان از القاب آن حضرت می باشند.
حكيمه خاتون عمه ی بزرگوار جضرت مي گويد: يك روز به منزل امام حسن عسكري (ع) رفته بودم و تا هنگام غروب آفتاب، خدمت حضرت بودم، چون خواستم برگردم، ايشان به من فرمودند: عمه جان! امشب نزد ما بمان، در اين شب فرزندي متولد مي شود كه خداوند زمين را به وسيله ی او با علم و ايمان هدايت و زنده مي كند، پس از اين كه با رواج كفر و گمراهي مرده باشد. عرض كردم: از چه كسي؟ من كه در نرجس، آثار حمل نمي بينم. حضرت فرمودند: خداوند حمل او را چون حمل مادر حضرت موسي (ع) مخفي قرار داده است. حكيمه خاتون مي گويد: آن شب در منزل حضرت ماندم، افطار كردم و هنگام استراحت، نزديك نرجس خوابيدم و پيوسته مراقب او بودم. او آرام خوابيده بود و من در حيرت بودم. در اين شب زودتر براي نماز شب برخاستم، چون به نماز وتر رسيدم، نرجس از خواب برخاست و وضو گرفت و نماز شب خواند؛ به آسمـان نگاه كردم، فجر كاذب دميده بود و صبـح صادق نزديك بود؛ چيزي نمـانده بود كه شك در دلم پديد آيد، ناگاه امـام حسـن عسكري (ع) از داخل حجره خود صدا زدند: عمه جان! شك مكن، وعده اي كه دادم نزديك است. در اين هنگام آثار درد زايمان در نرجس پديدار شد، من نام خداوند را بر او خواندم. حضرت صدا زدند: براي او سوره ی قدر بخوان. من شروع به خواندن سوره قدر كردم و شنيدم كه آن كودك از درون شكم مادر با من همراهي نمود و بر من سلام كرد. من ترسيدم. صداي امام بلند شد كه عمه جان! از قدرت خداوند شگفت زده نشو، خداوند، ما را در كودكي به حكمت گويا مي گرداند و در بزرگسالي، حجت خود در روي زمين قرار مي دهد. كلام حضرت كه به پايان رسيد، نرجس از ديده من غايب شد، با شتاب به سوي امام رفتم، حضرت فرمودند: باز گرد، او را خواهي يافت. چون باز گشتم، در نرجس نوري مشاهده كردم كه چشمم را خيره كرد و حضرت صاحب الزمان (عج) را ديدم كه رو به قبله به سجده افتاد و بر زانو نشست و انگشتان سبابه خود را بلند كرد و گفت: "اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و ان جدي رسول الله و ان ابي اميرالمومنين وصي رسول الله" بعد نام تمامی ائمه را برد تا به نام خودش رسيد و فرمود: "اللهم انجزلي وعدي و اتمم لي امري و ثبت وطاتي و املاء الارض بي عدلا و قسطا" (بار خدايا! به وعده اي كه به من فرموده اي، وفا كن و امر امامت مرا كامل كن و قدرت انتقام از دشمنانت را به من عنايت كن و زمين را به وسيله من از عدل و داد پر كن). حضرت امام حسن عسكري (ع) صدا زدند: عمه جان! فرزندم را بياور. من نوازد را گرفتم و ديدم بربازوي دست راستش نوشته شده است: "جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقاً " چون نوزاد را به نزد حضرت عسکری (ع)بردم، او را روي دست گرفت و فرمود: فرزندم! به قدرت الهي سخن بگو. پس صاحب الامر(عج) فرمود: "اعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحيم و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين و نمكن لهم في الارض و نري فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون" امام حسن عسكري (ع) خبر تولد حضرت را تنها به عده اي از شيعيان داده بود. حضرت در سال 260 هـ ق پس از وفات پدر به امامت رسيد. و امام زمان (عج) پس از آنكه بر جنازه ی پدر نماز گزارد از چشم مردمان پنهان شد. سبب پنهان شدن آن حضرت اين بود كه خليفه هاي عباسي تصميم به كشتن او داشتند. و ارتباط حضرت با مردم ، در طول مدت غیبت صغری، نواب اربعه بودند. دیدار با حضرت صاحب العصر و الزمان (عج) سيد بن طاووس رحمة الله عليه از ابى جعفر محمد بن حرير طبرى نقل مىكند كه فرمود: ابوالحسين بن ابى البغل كاتب به من گفت: از ابو منصوربن صالحان شغلى قبول كردم، ميان من و او جريانى پيش آمد كه از او فرار كرده و مخفى شدم، او در تعقيب من بود، مدتى با وحشت، همچنان در پنهانى زندگى مىكردم. شبى به مقابر قريش (كاظمين) رفتم؛ قصد كردم شب جمعه را در كنار قبر دو امام عليهما السلام بيتوته كرده و دعا نموده و حاجت بخواهم، شب بارانى بود و باد مىوزيد، از ابو جعفر متولى حرم خواستم درهاى حرم را ببندد و كسى در حرم نباشد تا بتوانم خلوت كرده و با خيال راحت مشغول دعا و تضرع باشم و از آمدن كسى نترسم، او درها را بست، شب به نصف رسيد، باد و باران از آمدن مردم مانع گرديد، من مرتب دعا و زيارت كرده و نماز مىخواندم. در اين اثنا، نزد قبر حضرت موسى بن جعفر (ع) صداى پايى شنيدم ناگاه مردى وارد شد، شروع به خواندن زيارت كرد، بر آدم (ع) و انبياء اولوالعزم سلام كرد، سپس به يك يك امامان سلام كرد تا رسيد به امام زمان(عج) ولى به او سلام نكرد. من تعجب كردم و پيش خود گفتم: شايد فراموش كرده يا امام زمان(عج) را نشناخته است، يا مذهبش همين است و یا به امام دوازدهم عقيده ندارد. چون از زيارت فارغ شد، دو ركعت نماز خواند، بعد نزد من آمد و در كنار قبر امام جواد (ع) مانند زيارت سابق زيارت كرد و دو ركعت نماز خواند، من از او مىترسيدم چون او را نمىشناختم، او جوان كاملى از مردان بود، لباس سفيدى به تن داشت، عمامهاش با تحت الحنك بود و عبايى به دوش داشت . آنگاه به من فرمود: يا أبا الحسين بن أبى البغل! چرا از دعاى فرج غافل هستى؟ گفتم: آقاى من! آن كدام است؟ فرمود: دو ركعت نماز مىخوانى، بعد مىگويى: «يامن اظهر الجميل و ستر القبيح، يا من لم يؤاخذ بالجريرة و لم يهتك الستر، يا عظيم المنّ يا كريم الصفح يا حسن التجاوز يا واسع المغفرة... أسالك بحق هذه الاسماء و بحق محمد و آله الطاهرين الاّ ما كشفت كربى و نفست همّى و فرجت غمى و أصلحَت حالى» آنگاه دعا كرده و حاجتت را مىخواهى. بعد صورت راست خويش را به زمين گذاشته و صد مرتبه در آن حال مىگويى: «يا محمد يا على، يا على يا محمد، اكفيانى فانكما كافياى و انصرانى فانكما ناصراى» بعد صورت چپ خويش را به زمين نهاد صد مرتبه مىگويى: «ادركنى» و آن را زياد تكرار مىكنى و مىگويى: «الغوث، الغوث، الغوث» تا نفست قطع شود، در اين صورت خداوند با كرم خويش، حاجت تو را انشاء الله قضا مىكند. من همان طور كه ايشان فرموده بود عمل كردم، بعد پيش ابى جعفر متولى رفتم كه از وى بپرسم آن شخص كيست؟ و چطور داخل حرم گرديد؟ ديدم درها همه بسته است، تعجب كردم، بعد به نظرم آمد كه شايد او نيز در حرم بيتوته كرده و من ندانستهام. چون به طرف ابوجعفر رفتم، او از اتاقى كه روغن زيتون در آن بود بيرون مىآمد. گفتم: آن مرد كى بود؟ و چطور داخل حرم شده بود؟ گفت: درها همه قفل است هنوز باز نكردهام، جريان آن مرد و زيارت كردنش را گفتم. گفت: او مولاى ما صاحب الزمان (ع) است، من دفعات او را در شبهاى خلوت ديدهام . من از اين كه آن حضرت را نشناختم تأسف خوردم، وقت صبح از حرم خارج شده به محلهی كرخ بغداد به مخفيگاه خود رفتم، چون آفتاب بلند شد، ديدم مأموران ابن صالحان در پى من آمده و مرا از دوستانم مىپرسند و در دست خويش از وزير (منصوربن صالحان) با خط خودش امان نامهاى آوردهاند، من با بعضى از ياران خود پيش وزير رفتم، او چون مرا ديد برخاست و مرا در آغوشش گرفت و چنان خوش برخورد كرد كه سراغ نداشتم، گفت: كار به جايى رساندهاى كه از من به صاحب الزمان صلوات الله عليه شكايت مىكنى؟! گفتم: من فقط دعا كردهام، فرمود: واى بر تو! مولايم امام زمان صلوات الله عليه شب جمعه به خواب من آمد، امر مىفرمود به تو نيكى كنم، و چنان پرخاش فرمود كه برخود ترسيدم. گفتم: لاالهالاالله شهادت مىدهم كه آنها بر حق و منتهاى حقند، ديشب مولايم را در بيدارى ديدم و به من چنين و چنان فرمود، آنگاه جريان شب را براى او توضيح دادم، او بسيار تعجب كرد، بر من بسيار نيكى كرد و به بركت آن حضرت از وى به چنان مرادى رسيدم كه گمان نمىكردم.
|