 باب الحوائج كربلا حضرت علی اصغر
اینک نگرشی به سرباز کوچک کربلا یعنی؛ علی اصغر داریم و از طرفی به پاسخ این سوال میپردازیم که ما چند باب الحوائج داریم؟ یکی حضرت عباس(ع) است.که وقتی درحرمش حضورمییابیم، زمزمه میکنیم:«یا کاشف الکرب عن وجه الحسین(ع) اکشف کربی بحق اخیک الحسین (ع)» ما او را به عنوان « کاشف الکرب » میشناسیم. اگر از شما بپرسند چرا حضرت عباس(ع) را باب الحوائج مینا مند؛ برایش دلیل و توضیحی دارید. اما اگربگویند چراحضرت علی اصغر(ع)باب الحوائج است؟ مگر این کودک ....
درکربلا چه کرده است که با این نام خطاب میشود؟ احیا ناً پاسخی روشن نداشته باشید .من نيزبرسرآن نيستم كه توضيحی دقيق دراين زمينه بدهم. احتمالاتی رابررسی میكنم تانكاتی روشن شود. با توجه به مطالعات تاریخی من به این نتیجه رسیدم که دو کودک در کربلا شهید شدند. که یکی بین 1 تا 3 روز سنش بود. در« تاریخ یعقوبی» اشاره شده است که:« وقتی اباعبد الله اورا در آغوش گرفت تا اذان را در گو شش بخواند، حرمله او را هدف قرار داد. به احتمال قوی نامش عبـدالله رضیع(یعنی شیر خوار ) است» (اهل عرب، کودکی را که تازه متولد می شداو را درلحظات اولیه ولادت عبدالله می گفتند.سپس اسم اصلیاش رامینهادند.) در اصل این کودک یک روزه یا سه روزه همان است که در آغوش ابا عبدالله و با تیر حرمله شهید شد. ولی آن که معروف به علی اصغر است و به تعبیری شش ماهه بوده است كه اعتقادمن اين است كه سن اوبيشتربوده. من ازكسانی كه دربيمارستان كارمیكنند سؤال كردم بچه درچه حدودسنی میتواند دستش راراحت به كسی بگيردوبايستد. زيرامیگويندايشان میتوانست بايستندوحتی گاه می توانست چندقدم برداردگفتنداين بایددر فاصلهی بین نه ماهگی،تا یک سالگی باشد.كه حضرت علی اصغراحتمالاًبايددراين حدودسنی باشد. گاهی میشنوید از قنداق صحبت میکنند و زمانی از کودک شش ماهه. می دانيد کودک شش ماهه را معمولا ًقنداق نمیکنند. بهخصوص که خانوادهی بنی هاشم رشد ویژهای داشته اند. و سرعت رشد آن ها با دیگران متفاوت بوده است. کما اینکه شما میدانيدسادات تفاوتهای ژنتيكی دارند.كه یک بُعدآن در خانم هاست .خانم های سادات و غیر سادات تفاوت هايی دارند، که خود مسئله ای عجیب و قابل تأ مل و بررسی است . به هر حال من این دو کودک را از هم تفکیک میکنم و دركتابی كه باعنايت ولطف الهی به پايان رسيده است.(كتابی بزرگ كه چندسالی روی آن مطالعه و كاركرده ام) ،برای هركدام ازآن ها شناسنامهای جداگانه قراردادهام ؛يعنی حضرت علی اصغروعبدالله رضيع ازهم جداهستند. وقتی یزید از امام سجاد (ع ) اسمش را خواست؛ امام فرمودند : « علی هستم .» پرسید: مگر علی در کربلا کشته نشد؟ امام فرمود: « او برادر من بود که قومت او را شهید کردند؛ نام من هم علی است »سؤال كرد، چرا پدرت اسم تمام فرزندانش را علی گذاشته؟ امام فرمود:«اگر پدرم هزار فرزند میداشت، نام تمام آن ها را علی میگذاشت .» این نکته باید قابل توجه ما شیعیان باشد که امروزه نباید اسامی رادست کم بگیریم. نام گذاری خود نوعی حرکت فرهنگی سیاسی است. مراقب باشیم که اسامی زیبای دینی خودمان ، اندک اندک مهجور می شود؛ می دانید چرا اسم فرزندانش را علی گذاشت !؟ چون زمان ، زمان علی زدایی و علی ستیزی بود. و حکومت اموی تلاش میکرد که نام امیرالمؤ منین را محو کند . لذا این خودش، یک حرکت سیاسی است؛ که امام اسم فرزندانش را علی بگذارد. به احتمال زیاد اسم همهی دختران اباعبدالله هم فاطمه بوده .البته این نکتهای است كه من طرح میكنم وگرنه در هیچ جای تاريخ به اين صورت نيامده است؛ اما اگر جریانهای کربلا را بررسی کنید، می بینید حرف از فاطمه صغری است، بعد متوجه میشویم که منظور ام کلثوم(س) است، فاطمه کبری حرف زد، متوجه میشویم حضرت زینب(س)است یا فاطمه صغری که دختر حضرت اباعبدالله بوده. به هر حال احتمال هست که يك نام اصلی داشته باشندوکنیه هايی كه در عرب رسم بود. مشهور است که مادر علی اصغر، دختر امروءالقیس بوده،نه إمروءالقيس شاعرمعروف عرب بلكه امروءالقيس عُدَی یاعَدی(كه هردودرست است) و مادرش « رباب» نام داشت. بعضی از تاریخها نوشته اند که امروءالقيس سه تا دختر به نام های « رباب » ، « محیا » و « سلما » داشت . محیا با حضرت علی(ع) ازدواج کرد و سلما با امام حسن مجتبی ازدواج نمود. و رباب با امام حسین تزویج کرد،که البته باید مقداری در این مسئله شک کرد و نیا ز به تحلیل تاریخی دقیق و پژو هشی عمیق دارد. چهرهای در مسیر کربلاهست كه آن طوركه بايد شناخته نشده. خانمی در کربلا داریم به نام « ملیکه » یا «ملیکا » که همنام با مادر امام زمان (عج) است. عمدتاً علی اصغر را در آغوش داشته اند و به او خدمت میکردند. این خانم کسی بودكه در پانزده، شانزده سالگی خدمت پیغمبر آمد و اسلام آورد. خیلی سریع قرآن را فهمید و محضر رسول خدا را درک کرد. روز ها کنار خانهی پیامبر میایستاد و هر کس قصد زیارت پیغمبر را داشت. آدابی را یادش میداد. مثلاً، چگونه داخل شوی، جلوی پیامبر، پایت را دراز نکنی، این رسول خداست، صدایت را بلند نکنی، چرا که قرآن اشاره کرده است صوت خود را ما فوق صوت نبی اکرم قرار ندهید . و در آموزشهای اخلاقی ما نیز همین اموررا نسبت به بزرگان و پدر و مادر بیان نمودهاند؛« و لا تقل لهما افٍ ولا تنهر هما »بيش ازحدننشينيد پيامبركاردارد، زندگی دارد. اگر چند نفر دیگر آمدند « تفسّحوا فی المجالس » جا را برایشان باز کنید. توقعهای بیجا نداشته باشید، سؤالات بیجا نپرسید و ...را مطرح مینمودند. این خانم درزمان جوانی آداب حضوردرمحضرپيامبررا به افراد آموزش میداد. و در زمان پیری در راه کربلا، علی اصغر را در آغوش داشت و خدمت مینمود . یکی از عظمتهای وجودی حضرت علی اصغردر مجموعه ی کربلا، این بود که کودکی صبور بود گویی در مییابد که این صحنه چه صحنهای است و باید مشارکتی داشته باشد . در سه روزی که آب بسته بود، صدای این کودک بلند نمی شود. به اعتقاد من گریهی بچه برای تشنگی نیست وقصه خیلی فراتر از این حرف هاست. او میفهمد که آب در کربلا نیست. یا زمانی که علی اکبر از میدان به حضور پدر بزرگوارشان میآید، اصلاً تقاضای آب برایش معنی ندارد جوان رشید و برو مندی چون او میداند که بابا آب ندارد، چگونه بگوید به من آب بده. این آب اینجا معنای دیگری دارد . اهل بصیرت و فهم میتوانند در یابند؛ او تشنهی جرعه ای از وجود خود اباعبدالله است. میخواهد از ولایت سیراب شود. و به میدان برگردد. حرف خیلی از اینها فراتر و بالاتر است . در روز ششم حضرت حسین (ع) نوزده قدم به سمت قبله برداشت از پشت خیمه ها بر زمین کلنگ زد و آب جوشید چون کربلا فاصلهی زیادی با آب نداشت با عمق کمی توانستند به آب دست یابند.اما وقتی«عمرسعد» اطلاع پیدا کرد به امام حمله كرد وگفت: اگر آن را پر نکنید . خیمه ها را آتش میزنم . و امام دستور داد چاه را پرکردند، لذا از روز هفتم به بعدآب در کربلا به راحتی بهدست نمیآمد . البته این بدان معنا نیست که آب وجود نداشت اتفاقاً تا شب عاشورا هم آب بود. چراکه در آن شب یاران کربلا غسل کردند. به زحمت آب میآوردند که آخرین بار با مدیریت علی اکبر، سی و دو نفر رفتند و حدود بیست مشک آب از فرات آوردند البته با توجه به درگیریهایی که شد، آنها موفق شدند آبها را به خیمهگاه ببرند و استفاده کنند .لیکن هوا گرم بود و تعداد زیاد بود ، خیلی زود آب تمام شد .ظاهراً مجموعهی افراد کربلا تا روز عاشورا به سیصد نفر میرسیدند من ازياران آماری حدود 148 نفر یافتم ؛ که در آینده این افراد معرفی خواهند شد.علاوه برآن 84 زن و کودک هم در کربلا حضور دارند . تعدادی هم زخمی میشوند و از کربلا بیرون میروند. آنهایی که در چادرها بودند در اثر هوای گرم و تابش آفتاب و باز تاب حرارت بر تشنگیشان افزون میشد ودرضمن تحرک در کربلا زیاد بود. آنهایی که در موقعیت جنگ حضور داشتند خصوصاً در هوای گرم خوزستان خوب مسئله را درک میکنند. به هر حال در این دو، سه روز صدایی از علی اصغر بلند نمیشود مگر زمانی که ابا عبدالله تنها میشود و در کنار میدان میایستد و صدای گرمش در میدان میپیچد که : « هل من ذابٍ یَذُبُّ عَن حرم رسول الله، هل من معینٍ یعیننا لِوجهِ الله؛ آیا کسی هست برای خدا مرا یاری کند؟آیا کسی هست از حرم رسول خدا دفاع کند؟» ....كسی نیست ! گفتهاند : ابا عبدالله یک لحظه ایستاد و نگاهی به یاران پرپر شده اش در میدان افکند، صدایشان کرد؛یا زهیر، یابریر، یا حبیب، «قومو ا رَحِمَکُمُ الله» بر خیزید، خدایتان رحمت کند. حسینتان تنهاست.«الستم طَلَّقتُمُ النِّساءَ لِأجلی »؛آیا شمانبودید که خانمهایتان را طلاق دادید و از آنها جدا شدید. تا بیائید و در کربلا حسین را یاری کنید . نگاه کنید پسر پیغمبر تنهاست. تا سخن حضرت ابا عبدالله به اینجا رسید، صدای گریهی علی اصغر بلند شد یعنی؛ بابا جان نگران نباش ، هنوز سربازداری ، من هستم ، من را به میدان ببر .آماده ام در رکابت جان فشانی کنم . و اینجا بود که امام صدای گریهی علی اصغر را به عنوان آخرین سرباز شنید. بهسوی خیمه رفت، او راگرفت، کودک در بغل اباعبدالله آرام گرفت. معنایش این است که تو مرا به میدان ببر. بچه نمی تواند حرف بزند. اما با گریهاش حرف میزند. گفتهاند آنقدر تشنه بود که: « تلّظی »میکرد. علی اصغر آخرین گره کربلا را باز کرد. لذا باب الحوائج دوم اوست .زیرا به امام گفت : یار نداری ، یارت من هستم. احساس تنهایی و بیکسی نکن، زیرا هنوز آخرین تیر تو هست. علی اصغر«باب»کربلا درآخرین لحظه ها شد.«بن بست»شکن بود. حضرت او را روی دستش گرفت و به میدان آورد. این سند مظلو میت ابا عبدالله است . من علی اصغر را امضای پایان کربلا میدانم. و امضای مظلو میت و معصومیت ابا عبد الله . « مصطفی عّقاد » که خدا او را بیامرزد ؛ میگفت :« اگر من فیلمی از کربلا بسازم ، علی اصغر را نشان نخواهم داد ، چون هیچ کس باور نمی کند که این همه قساوت قلب نسبت به کودکی وجود داشته باشد.» امام حسین(ع)می گويد: «اگرفکرمیکنید این کودک رابهانهای برای سیراب کردن خودم قراردادهام، خودتان او را سیراب کنید» اینجا بود که دشمن آنقدر تحت تأثیر قرار گرفت كه عمر سعد احساس خطر کرد؛گفت : حرمله سفیدی گلوی او را می بینی! اباعبدالله ازميان همهی حادثههای كربلامارادعوت كرده كه يك صحنه راخوب نگاه كنيم نمیگوید شکستکی کمر مرا کنار علقمه ببینید، دست های بریدهی برادرم را، و پاره پارهی بدن علی اکبرم و تن قاسم مرا در آغوش من، فرق شکافتهی حر را، نه نه ........! می فرماید : « لیتکم فی یوم عاشورا جمیعاً تنظرونی / کیف استسقی لطفلی فَأبَوا أن یرحمونی » کاش همهی شما در کربلا بودید ، میدیدید، چگونه کودکم را سیراب کردند. حرمله بعد ها خودش گفت: بر هر کاری که کردم، دلم نسوخت، مگر آنکه حسین را دیدم که عبایش را بر روی کودک کشیده بود . دو قدم جلو میآمد و قدمی به عقب میرفت. «و سیعلموا الذّین ظلموا ایّ منقلب ينقلبون .»
منبع: روز دهم2، مجموعه سخنراني هاي عاشورايي دكتر محمد رضا سنگري، مركز پژوهش ونشر فرهنگ عاشورا، خورشيد بارن، زمستان86،صص112-106
|