 ديروز عصر و تا بعدازظهر،وارد كربلا شدند.بعد از سؤال و جواب كه اين زمين "كربلا" است فرمودند:هذا مَوْضِعُ كَرْبٍ وَ بَلاءٍ. هيهُنا مَناخُ رِِِِكابِنا،وَ مَحَطُّ رِحالِنا، و َ مَقْتَلُ رِجالِنا،وَ مَسْفَكُ دِمائِنا.[اينجا سرزمين اندوه و بلا است؛اينجا فرودگاه مركَبهاي ما و بارانداز و قتلگاه مردان و جايگاه ريخته شدن خونهاي ماست].
بعد از مرخّص كردن كرايهكشان،امّكلثوم عرض كرد:اي برادر،اين زمين هولناكي است،دلم مضطرب است!
حضرت فرمود:وقتي با پدرم به صفّين ميرفتم،به اين زمين رسيديم. بعد از فرود آمدن،سر در كنار برادرم،قدري خوابيد،و بيدار شد شروع كرد به گريستن.برادرم سبب پرسيد.فرمود:
در خواب ديدم كه اين صحرا دريائي است از خون،و حسين درميان اين درياي خون دستوپا ميزند؛و كسي به فريادش نميرسد.
بعد به من فرمود:"كَيْفَ تَكُونُ يا أباعَبْدِاللهِ،اِذا وَقَعَتْ هيهُنَا الْواقِعَة؟"[چه حالي پيدا خواهي كرد يا اباعبدالله،زمانيكه اين واقعه در اينجا واقع شود؟]عرض كردم:صبر خواهم كرد.
امروز،سوّم محرّم است.امروز،روز اوّل كربلائي شدن "صاحب كربلا" است.آن كربلائي كه در مدينه فرمود:به سوي آن موضع ميروم كه دفن شوم.
پس آن حضرت به "كربلا" آمده كه در آنجا دفن شود.اين است كه اگر ملتفت شويد،هر كس اوضاع دنيا در آنجا فراهم بياورد،يُمْني ندارد.
انْشاءالله،در عالم معني،امروز رفتهاند و رفتهايم.اوّلِ ورود نميدانم چه بگويم.عرض كنم منزل مبارك باد؟ نميتوانم گفت.
حال كه در عالم معني رفتهايد،حالتش را هم برآورد كنيد كه در آن صحراي بيآباداني به قدر دويست سيصد نفر عيال،از رجال و نساء و اطفال؛چه از اصحاب،چه از اهل بيت،لشكر هم متّصل ميآيد.لاحول و لاقوة الابالله العلي العظيم.
اگر آنجاييد،سه واقعه امروز دارد.نميدانم تمام آن سه را ميتوان گفت يا نه؟يكي اينست كه حضرت فرمود خيمه زدند،و تمام اصحاب را جمع كرد،تنها بدون اهلبيت،براي بيان مصلحت؛تا وفاي ايشان معلوم شود،و حجّت هم بر ايشان تمام شود،و بيعتي هم تازه كنند،كه اين جهاد دو بيعت ميخواهد بيعت مخصوصي علاوه بر جهادهاي ديگر و فرمود:
"اي اصحاب من،بدانيد دنيا به من پشت كرده است.اگر خيال كنيد كه شايد فتحي براي من باشد،بدانيد كه كار گذشته است.بهغيراز كشته شدن چيزي نيست.من كسي را مغرور نميكنم. هر كس به طمع فتح و طمع دنيا آمده است،بيعت را كه حقّ من است از او برداشتم.ديگر خود داند".
ببينيد چه اصحابي بودند،و چه وفائي داشتند!
هر يك از اصحاب برخاستند و جوابي گفتند.از آن جمله"زُهَيْر" كه تازه هدايت يافته بود،و ميگويند اين زهير آن طفلي است كه پيغمبر(ص)به راهي ميگذشت.او را ديد بازي ميكند.حضرت او را گرفت و بوسيد،و ملاطفت كرد. اصحاب عرض كردند اين كيست؟
حضرت فرمودند:"اين طفل،حسين را خيلي دوست ميدارد.يك روز ديدم با حسين بازي ميكرد،و خاك زير قدم او را برميداشت و ميبوسيد.جبرئيل به من خبر داده است كه در "كربلا"او را ياري ميكند".
باري،عرض كرد:"يابنرسولالله!دنيا به تو پشت كرده است،نه!دست از جانب تو برداريم برويم؟!اگر دنيا تمام باشد،اگر بدانم-والله-كه دنيا باقي است و همهاش را به من دهند؛بميرم پيش روي تو،بهتر است از زندگاني دنيا بعد از تو".
"بُرَيْر"عرض كرد:"يابنرسولالله!چه بگويم؟خيال ميكني يك جان فداي تو كردن بر ما سنگين است؟!اگر هزار دفعه مرا بكشند،و بسوزانند،و زنده شوم،وكشته شوم؛و خداوند عالم جان تو را و جوانان تو را سلامت بدارد،دوست ميدارم و راضيم".
"محمدبنبشرحَضْرَمي"،در مثل امروز به او خبر دادند كه پسر تو را در سر حدّي كفّار اسير كردهاند.حضرت چند جامه به او دادند كه هزار اشرفي قيمت داشت.فرمود:برو پسر خود رانجات ده و خلاص كن.عرض كرد:«يابن رسولالله! بروم پسرم را از اسيري خلاص كنم،و جناب تو را اسير بگذارم؟!درندگان صحرا مرا بدرند،اگر از تو جدا شوم.»
اتّفاق ديگر كه امروز افتاده است اينست كه امروز،سيّد مظلومان،در خيمهي جلال نشسته بود؛كه در اين اثنا تيري آمد كه هزار شعبه داشت.از دوازده فرسخ راه آمد؛و بر دل آن حضرت نشست.
برادران،هر تيري نهايت سه شعبه دارد؛بيشتر از سه شعبه يا چهار شعبه ندارد،و آن تير هزار شعبه داشت!
ميگوئي:تا حال نشنيدهام،مطلب تازهايست!عرض ميكنم؛اين كلام معني دارد:
تير هزار شعبه كه از دوازده فرسنگ بيايد،مراد از او اين است كه در اين روز،نامهاي آمد از ابن زياد ملعون-ضاعَفَ الله عَذابَه-.فرستادهي آن شقي،نامه را آورد،و به دست حضرت داد.گويا سلام هم نكرد.آن جناب نامه را گشود:
از پسر مرجانهي خبيث.
افّ بر تو باد از دنيا و عزّت تو!غرور دنيوي به جايي ميرسد كه چنين ملعونِ أشقي الأولينَ و الآخرين به حجّت خدا بنويسد:أمّابَعْدُ؛بَلَغَني نُزُولُكَ بِكَرْبَلاء.و قد كَتَب لي أمير المُؤمِنين يَزيد-لَعَنَهُ اللهُ-أَنلا أَتَوَسَّدَ الوَسيدَ وَ لا أشْبَعَ الْخَميرَ-الي آخر ما كتبه اللعين.
همين كه اين تير هزار شعبه آمد بر دل حضرت نشست،نامه را مطالعه كرد.تغيّر بر آن جناب مستولي شد.نامه را انداخت.
فرستاده عرض كرد:جواب نامه را عطا فرما.فرمود:جواب ندارد.لَقَدْ حَقَّتْ عَلَيْهِ كَلِمَةُ الْعَذابِ.باري،اين تير از همهي تيرها بالاتر بود.
بسا ميشود بعضي از جهّال اعتراض كنند كه اگر آن حضرت هم اختيار ميفرمود مثل سائر ائمه(ع) چه ضرر داشت،و سلامتي آن جناب و ياورانش در اين بود؟!
عرض ميكنم:از اين فقره،چنين معلوم ميشود كه-علاوه بر مقاصد كلّي-از آن جناب به اينقدر راضي نميشدند؛ميخواستند آن جناب را بندهي حكم خود كنند.
مجملاً جاي آن دارد كه كسي عرض كند:
آقا اباعبدالله!به واسطهي نوشتهي ابنمرجانه،تير هزار شعبه بر دل مباركت نشست،و از دل مباركت بيرون نرفت،و متغيّر هم شدي؛نامهي آن ملعون را بر زمين انداختي،و جواب آن را ننوشتي از براي جناب توحيّي و ميّتي نبوده و نيست،و نميدانم بر جناب تو چه گذشت وقتيكه سر مباركت را وارد مجلس آن ملعون نمودند و آن شقي بر تخت نشسته،سر مقدّست را در پائين تخت گذاشتند.
آن ملعون چوبي هم در دست داشت ولي نميگويم چه كرد!
مصيبتِ ديگر دارد،نميدانم در ذكر او چه ميشود،و از همهي اين مصائب بالاتر است!و آن اين است:چونكه نگاه كرد به سر مقدّس،آن ملعون در آن حال،شروع كرد به خنده و گفت:اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذي فَضَحَكُمْ.خدا دهانش را ميشكست.
اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ.وَسَيَعْلَمُ الّذينَ ظَلَمُوا أيَّ مُنْقَلَبِن يَنْقَلِبُونَ.
|