چون اذن پدر گـرفـت، خنـدان شد و رفت افروخته روی و دامن افشان شد و رفـت بـا آن كـه شـبـيـه مـصـطـفـی بـود، امّــا زيـبـايـی چهـرهاش، دو چندان شده بود. ...
تا خواست كند عزم سفر، قامت او... ... جا كرد در آغوش پدر، قامت او... الحق كه تماشا و زيبا شدهبود تشريف بلند عشق بر قامت او خورشيد ز نور او به رقص آمده است هستی ز سرور او به رقص آمدهاست حالا كه خيال جنگ در سر دارد ميدان ز حضور او به رقص آمدهاست