علي عدالت مجسم تاریخ : شنبه، 2 شهريور ماه ، 1387
موضوع : سفرنامه


علي عدالت مجسم

بر بالاي اين محراب، عنوان "دكه الطشت" حك شده است كه ماجراي آن به داستان يكي از قضاوت‌هاي اميرالمؤمنين بر مي گردد. در بدن دختر بچه تازه بالغي به دليل شنا در رودخانه زالويي نفوذ كرده و شكم او مانند زنان برآمده شده بود و خويشان او گمان فعل حرام بر او برده و مي خواستند او را به دليل اين رسوايي از بين ببرند ولي...



 ... با تدبير حضرت و نشاندن آن دختر در تشتي پر از لجن و... خروج آن جانور از بدن دختر به دليل عفونت، شكم آن دختر وضع طبيعي پيدا كرده و وي از آن اتهام كه مجازاتي در نظر برادرانش جز قتل نداشت تبرئه مي‌شود.
مغرب داشت نزديك مي‌شد كه به قصد تجديد وضو از مسجد كوفه به طرف صحن حرم حضرت مسلم كه در آنجا محل بسيار نامناسبي براي وضو گذاشته‌اند رفتم. هر چه از زمان اقامت ما در عراق مي‌گذرد بيشتر احساس مي‌كنم اين راهنما و مأمور به ظاهر شخصي عراقي، يك افسر امنيتي و بعثي است چون مرا تا دم دستشويي‌ها تعقيب كرد. وقتي احساس كرد متوجه تعقيب و مراقبت او شده‌ام با اكراه لبخندي و زد و رفت. يك‌بار ديگر هم كه در حرم حضرت امير نشسته بودم احساس كردم مثل كسي كه به دنبال گمشده‌اي مي‌گردد، دارد يك‌به‌يك چهره‌ي زوّار را نگاه مي‌كند. خواستم خيالش را راحت كنم قبل از اين‌كه نگاهش به نگاهم گره بخورد دستم را بلند كردم و به زبان بي‌زباني به او گفتم خيالت راحت باشد من اينجا هستم و جايي نرفته‌ام! عجب سفر زيارتي عجيب و غريبي است و بيچاره عراقي‌ها كه دلشان را به چه چيزهايي خوش كرده‌اند.
اذان مغرب را كه گفتند، در گوشه و كنار كف ماسه‌اي كوفه چند نماز جماعت تشكيل شد. جالب اين‌جاست كه فرش چنداني براي نماز پهن نمي‌شود و هر‌كس بايد مقوا يا پلاستيكي براي خودش دست و پا كند! معلوم نيست عراق اين همه كه از زوّار ما پول مي‌گيرد چرا به فكر تهيه‌ي چند فرش نماز براي اين مسجد شريف و با عظمت نيست؟ در جلوي ايوان‌ها چند فرش پلاستيكي پهن كرده‌اند و به همين دليل صف‌هاي نماز جماعت طولاني‌تر از نقاط ديگر مسجد است. صف‌ها را بسته‌اند و من براي اينكه از فضيلت ركعت اول جا نمانم، به سرعت قامت مي‌بندم. بعد از نماز از دوستان همراهم شنيدم در بخش مسقف مسجد هم نماز جماعت خوانده‌اند.
نكته‌ي جالبي كه دو زائر براي من گفتند اين بود كه به هنگام قنوت كه به سقف مسجد مي نگريسته‌اند شاهد نزول نور شديد سبز‌رنگي كه به سفيدي مي‌زده‌است از آسمان به داخل محراب بوده‌اند و من كه اخباري از اين قبيل زياد شنيده‌ام، با ديده ترديد به اين امر نگريستم ولي وقتي مداح كاروان هم همين مشخصات را بدون اطلاع فرد اولي كه فرزند شهيد بود و اين مطلب را به من گفت برايم تعريف كرد به صحت حرف‌هايش پي‌بردم چه سعادتي دارند بعضي ها. فكر مي‌كنم در اين سفر براي همه، مواردي از اين قبيل اما به گونه‌هاي متفاوت تكرار شود. همه اين‌ها آن‌طور كه جناب‌آقاي‌سيدعلي‌اكبرپرورش قبل از سفر به من گفت براي اين است كه سالك و زائر بداند و يقين پيدا كند كه تا اينجاي راه را درست آمده‌است و نسبت به ادامه راه با قوت قلب بيشتري به حركت خود  ادامه دهد حرف قشنگي كه آقاي پرورش زد اين بود كه به‌تدريج كه سالك در مسير وصل خود به محبوب پيش مي رود اين علائم را از او مي گيرند و به تعبيري وي را از خود بي‌خود مي كنند تا حتي نشانه‌ي خود را در طريق وصل به محبوب فراموش كند و همه به او بينديشد.
خدا كند آن گونه كه شاعر گفته‌ است: "شراب بي‌خودي در ساغرم ريز" در ساغر ما هم روزي شراب بي‌خودي بريزند و ما را تا ابد بي‌خود كنند! و چه لذتي دارد براي عاشق، اين عالم بي‌خودي! كه امثال من از آن محروميم.
به دوستي مي‌گفتم جنون در عاشقي را از ائمه خواسته‌ام و جداً به هركس كه در اين مسير جنون داده‌اند چه كه نداده‌اند و از هركس كه اين نعمت را دريغ كرده‌اند چه داده‌اند!
پس از اعمال مسجد كوفه پياده به هتل بازگشتيم. زوّار كه از صبح يكسره در حال زيارت و عبادت بوده‌اند پس از شام خوابيده‌اند و من در اتاقي تنها نشسته‌ام. يكي از زوّار كه در اين چند روز سفر انسي عميق با من گرفته‌است با يكي از اهالي كوفه به اتاقم مي آيند. از هر دري صحبت مي‌شود و مي‌روند. ساعت يك و نيم شب است. به بالكن كوچك اتاق مي‌روم و به نخلستان‌هاي پوشيده از نخل و تاريك كوفه مي‌نگرم و به ياد ناله‌هاي شبانه‌ي اميرالمؤمنين در دل اين نخلستان كه لابد با من فاصله‌اي چند صد قدمي داشته‌است اشك مي‌ريزم. شب دل‌انگيزي است، از خيابان مركزي كوفه كه نامش را نمي‌دانم حتي يك ماشين رد نمي‌شود. به آسمان پر‌ستاره كوفه نگاه مي‌كنم. چشمم به ماه مي‌افتد. با چشمانم با او به مكالمه مي‌نشينم و مي‌گويم خوشا به حالت كه شاهد مناجات علي(ع) در اين نخلستان بوده‌اي و علي را در حالي كه از شدت غربت، سر به كي از اين چاه‌هايي كه خود حفر كرده بود مي‌برد نگريسته‌اي. دريغم مي‌آيد از اين حال استفاده‌اي نكنم. كسي در جان من اين ابيات را مي‌سرايد، قلم را برمي‌دارم و اين غزل را مي‌نويسم:
اي شاهــــــد غم‌هاي علي، شب                  بگريسته با ناي علي، شب
ديدي كه چه سان رفت سوي چاه                  آرام و روان پاي علي، شب
اي شاهد صد دســــــته گل اشك                  بر گونه‌ي زيباي علي، شب
اي آنكه ســـــر از پا نشــــناسي                   از شوق تماشاي علي، شب
جاي قدم اشـــــــــــــك تو ديدي                    در چهره‌ و سيماي علي، شب
اي شاهــــــد طوفان غم عشق                    در ديده‌ي بيناي علي، شب
چون سر به درون چـاه مي كرد                     بشنيدي چه از ناي علي، شب؟
ديدي تو غريق اشك و آه است                     آن قامت رعناي علي، شب
آيا چو علي قلـــــب تو پر خون                      شد از غم زهراي علي، شب؟
يك نان جوين و كوزه‌اي آب                           بود اين همه دنياي علي، شب

منبع: كتاب تا عشق با عشق-سفرنامه‌ی دمشق،كربلا،مكه
        غلامعلي رجايي

 






منبع این مقاله : سايت تخصصي روز دهم - مركز پژوهش و نشر فرهنگ عاشورا - دزفول
http://www.roozedahom.com

آدرس این مطلب :
http://www.roozedahom.com/modules.php?name=News&file=article&sid=421