قصه ی میلاد ماه بنی هاشم تاریخ : چهارشنبه، 16 مرداد ماه ، 1387
موضوع : مناسبت‌هاي ويژه


قصه ی میلاد ماه بنی هاشم

مي خواهم قصه ي امروز را همان جا برايتان بگويم كه نخستين بار صداي كودكانه‌ي پدرتان پيچيد.
درست در همين جا، در همين نقطه بود كه ماه در دامنم شكفت. همين جا بود كه عزيزترين هديه ي خدا، باغ نگاهم را آراست، درست همين جا.
ببين عبيدالله، نگاه كن حميده، اين جا براي من كعبه است. مگر مولايم علي (ع) در كعبه چشم نگشود؟ مگر علي(ع) كعبه ي دل هاي عاشق نيست؟ پس خانه ي علي(ع) كعبه است و فرزندم عبّاس(ع) در خانه ي علي چشم گشود.
بهار بود و سه روز از شعبان گذشته. ميوه ي دلم حسن(ع) ....



بيست و چهار ساله بود و نور چشمم حسين(ع) بيست و سه ساله. شب بود و ستاره باران آسمان و ماه هلال باريك و كوچكي بود كه آسمان مدينه را زينت مي داد. امّا من آن شب ماه را ديگر گونه مي ديدم. هنوز شب به نيمه نرسيده بود كه خواب، نرم و بي صدا، پشت پلك هايم رسيد. چشم در چشم هلال داشتم كه هلال گم شد و ماه در هيئت بدر، آسمان را پر كرد. تلألؤي غريب و خيره كنده داشت. بزرگ شد و بزرگ تر و آن گاه از آسمان فرود آمد. هراسي عجيب وجودم را پر كرد. ماه آمد و آمد. بر دامنم نشست. چشمانم از نور لبريز شد و همه ي وجودم را در آغوش گرفتم. بوسيدم و بوسيدم. ناگهان چشم گشودم. باز شب بود و ستاره و هلال. عرق درشت و روشن بر پيشانيم نشست. برخاستم. وضو گرفتم. بر سجّاده نشستم. بر همان سجّاده كه روزي فاطمه(س) مي نشست. بوي بهشت هستي ام را پُر مي كرد. مولايم علي(ع) نبود. به رسم هر شبه ميهمان نخل ها بود و هزار ركعت نماز و دست هاي مهربان پينه بسته اي كه گرماي محبّت به كودكان يتيم  و گرسنه ي شهر مي بخشيد. امّا او بود. با من و در من. پدرتان عبّاس را مي گويم. من مي دانستم راز مهتاب – اين خواب شگفت مكرّر – اوست و اين خانه، آسماني كه او در آن طلوع مي كند. منتظرش بودم. صبح شد و اذان و چهارمين روز ماه شعبان. نماز مي خواندم وكسي در من دم مي گرفت. او بود؛ عبّاس،‌ هم نماز مادر، زمزمه گر دوم سجّاده ي فاطمه!
چه خوب گوش سپرده ايد، عزيزانم! درست مثل من كه به زمزمه ي عبّاس در خويش گوش مي سپردم. هنوز آفتاب سر نزده بود كه آفتاب زندگيم علي(ع) در زد. به آرامي و سنگيني و شوق در را گشودم. سلام كرد و با تبسّمي گوشه ي لب ها در چشم هاي من نگريست. درنگي كرد و گفت: « پيش از طلوع آفتاب، ماهتاب خواهد تابيد!»
لبخند زدم. مي فهميدم چه مي گويد. سر گفتن خواب ديشب را داشتم كه ناگهان دردي خفيف در من دويد. ديدم درهاي آسمان گشوده شد. فرشته بود كه مي آمد. نور بود كه هر سو فوّاره مي زد و در ازدحام فرشته ها، هودجي ديدم كه فرود مي آمد. ستوني از نور به آسمان قامت مي كشيد. ناگاه از ميان نور خيره كننده، سپيد پوشي خوش قامت پيدا شد. فاطمه(س) بود. آمد و كنارم نشست. لبخند مي زد و من از شوق مي گريستم. در آغوشم گرفت و گفت: « مبارك باد، فاطمه(س)! ماهتابي كه به تو مي بخشند، ياور و همدم آفتاب خواهد شد.»
پس از آن چه گذشت هيچ نمي دانم. آفتاب طالع شده بود كه چشم گشودم. عبّاس(ع) من، ‌مهتاب عزيز زندگيم،‌ چشم به جهان گشوده بود. در آغوش پدرش بود و در كنار آفتاب – برادرش حسين(ع) – نسيم بوسه ي حسين(ع) بر دست هايش مي وزيد و بوسه هاي پياپي پدر به دست ديگرش گرمي مي بخشيد. عبّاس من يك روز پس از حسين(ع) آمده بود؛ چهارم شعبان؛ به رسم ماه كه پس از خورشيد مي آيد! گل كوچك من، دست به دست مي گشت؛ از آغوش پدر به آغوش حسن(ع)‌ بوسه ي حسين(ع) به بوسه ي زينب(س) و سرانجام باز پدر بود كه او را بر دست مي گرفت؛ گاه دست هايش را مي بوسيد و گاه پيشاني اش را. روز بعد كه توان ايستادن يافتم. در آغوشش گرفتم و به طواف حسينش بردم. هفت بار پروانه ي برادرش كردم تا براي هميشه كعبه ي خويش را بشناسد؛‌ تا هميشه يادش باشد كه بي حسين(ع) به خدا نمي رسد، بي حسين(ع) حقيقت و زيبايي را درك نمي كند.  چه زود رشته ي اُلفت ميان اين دو بسته شد. الفت آفتاب و مهتاب شنيدني است. الفتي كه مهتاب مرا سايه و همسايه ي هميشه ي آفتاب كرد، تا آخرين روز و تا آخرين نفس.
من كه هنوز چيزي نگفته ام كه اشك پشت مژه هاي بلند چشمان سياهتان بي قراري مي كند. عزيزم عبيدالله، دخترم حميده، هر صبح كه مژه هاي سياه و بلند عزيزم عباس(ع) گشوده مي شد، لبخند حسين(ع) را زيارت مي كرد. حسين(ع) مي آمد كنار گهواره اش. آهسته و نرم او را مي بوسيد. عباس(ع) من چشم مي گشود. دو لبخند در هم گره مي خورد. در تلاقي دو نگاه، هر چه بهار مهمان قلبم مي شد و هر چه اندوه در زلال جاري محبّت اين دو نگاه شسته مي شد.
عبّاس(ع) من چه زود باليد و ايستاد. راه كه افتاد، اوّلين قدم ها را در پي حسين(ع) برداشت. هميشه در پي حسين(ع) مي رفت. حسين(ع) كه مي ايستاد، مي ايستاد. حسين(ع) كه راه مي رفت، راه مي رفت. شنيده ام كه فقط در كربلا، عبّاس(ع) من پيش تر از حسين(ع) مي رفت تا اگر خطري جان مولايش را تهديد كند سپر بلاي او باشد.
حميده جان، مگر نه اين است كه كودك با نام مادر و بابا زبان مي گشايد؟‌ نه، عبّاس(ع) من با «حسين»(ع) زبان گشود. با نام او تكلّم آغاز كرد و با نام او نفس نفس زدنش را زينت بست.
عزيزم حسين(ع) هم بسيار دوستش مي داشت. از در كه مي آمد اوّل عبّاس(ع)     مي‌گفت. او را مي خواست. در آغوشش مي گرفت و مثل پدر دست هايش را مي‌بوسيد.
روزي، كنجكاوانه، از مولايم علي(ع) پرسيدم: « مولاي من، در دست هاي عبّاس(ع) من چه مي بيني كه خيره خيره به آن ها مي نگري، مي بوسي و بر صورت و چشم ها مي گذاري؟»
مولايم سكوت كرد. سكوتي سنگين. آن گاه در چشم هايم نگريست و گفت: « اگر قول بدهي صبور و شكيبا باشي، مي گويم.»
هفت بند وجودم لرزيد. رنگ از چهره ام پريد. نمي دانستم آينده براي علي(ع) از امروز روشن تر است و هر چه بگويد در درستي آن ترديدي نيست.
گفتم: «هر چه خدا بخواهد به جان مي پذيرم.»
-دست هاي عبّاس(ع) در راه خدا جدا خواهد شد.
اشك تا پشت پلك هايم رسيد. شيون از حنجره سر تراويدن داشت. غمي سنگين به قلبم چنگ زد. امّا صبورانه و خاموش تنها به دست هاي كوچك عبّاسم خيره شدم. از آن روز دست هاي كوچك عبّاس(ع) بوسه گاه من هم بود. دستهاي پدرتان را مي‌بوسيدم و بر چشم ها مي گذاشتم. همان دستهايي كه قرار بود تقديم خدا شود. مگر بوسيدني تر از اين دست ها هم    مي توان يافت؟
عزيزانم، بر دست پدرتان پنج امام(ع) بوسه زده اند، مولايم علي(ع) نور چشمم حسن(ع) ميوه ي دلم حسين(ع) نازنينم سجّاد(ع) و حتّي كوچك پنج ساله ي كربلا، محمّدبن علي(ع).
از آن روز كه راز بوسه هاي مولا را دريافتم، مهتاب كوچك من برايم عزيزتر شد. از آن روز صبح را با بوسه بر بازوان عبّاسم آغاز مي كردم و شب را با بوسه پايان مي دادم. از انگشتان كوچكش بوسه مي گرفتم. آستين ها را تا بازو بالا مي زدم و جاي بوسه هاي علي(ع) و حسين(ع) را مي بوسيدم. عبّاس(ع) كوچك من ، تبسم مي كرد و من در تبسم او مي گريستم. هر چه باشد مادر بودم و تصوّر عبّاس(ع) بي دست، شعله بر جانم مي افكند.
فكرش را بكنيد. مادري سي و چهار سال دست هايي را ببيند و ببوسد كه روزي خاك بر آن ها بوسه خواهد زد. من نبودم و نديدم. مي گويند در ساحل علقمه، هنگام افتادن دست ها در خونابه، زني قامت خميده آمده بود و دست ها مي بوسيد و صدا مي زد: « فرزندم عبّاس(ع). عزيز مادر عبّاس(ع)...»
يعني فاطمه(س) هم دست هاي عبّاس(س) را بوسيده است؟ شش معصوم،‌ بازوان بابايتان را بوسيده اند هيچ پيغمبر و پيغمبرزاده اي اين همه عزّت و عظمت نيافته است. پدرتان عزيز بود، عزيز. فردا قصّه اي ديگر از او خواهم گفت.
همه ي اين خانه بوي عبّاس(ع) من دارد. ديوارهايش بوسيدني است. حتي زمينش كه صلابت قدم هاي ابوالفضل(ع) مرا درك كرده. اين خانه بوي بهشت مي دهد چرا كه ترنّم مناجات هاي شبانه ي عبّاس(ع) عزيز من در آن پيچيده است.
عزيزان من! فضا را بو كنيد تا رايحه ي بهشت در جانتان بپيچد. اين جا قطعه اي از بهشت است كه همه ي زمين هاي ديگر بدان رشك خواهند برد. درست مثل خود عبّاس(ع) كه روز قيامت همه ي شهيدان با همه ي عظمت و شوكت و شكوه خويش به مقام او رشك خواهند برد.
پيش تر از من مي رويد تا به بقيع برسيد؟ شوق شنيدن قصّه ي پدر بي تابتان كرده است؟ امروز كنار عزيزم حسن (ع)، از عبّاس(ع) خواهم گفت.
خوب نشسته ايد، عزيزانم. اين خاك، جگر گوشه ي پيغمبر را در خويش دارد. پاره ي تن فاطمه(س) در اين خاك خفته است؛ او كه پاره پاره ي جگرش با زهرابه ها در تشت نشست.
آه كه آن روز را و گريه هاي تلخ حسين(ع) و عبّاس(ع) را فراموش نمي كنم. بگذار بگذرم. روزي اين قصّه ي تلخ را خواهم گفت.
گفتم دست هاي عبّاس(ع) بوسه گاه مولايم علي (ع) و حسن (ع) و حسين (ع) بود. عجيب بود عشق و محبّت آن ها به عبّاس(ع). من مادر عبّاس(ع) بودم، امّا عبّاس(ع) عزيزم بيش از آن كه در آغوش من آرام بگيرد، به گرماي آغوش حسين(ع) خو كرده بود. برايتان نگفتم كه دختران عزيزم زينب(س) و ام كلثوم(س) با برادر كوچكشان عبّاس(ع) چگونه بودند.
كنار گهواره، اين لاي لاي زينب(س) بود كه خواب آرام را به چشمان عبّاس(ع) مي بخشيد و نوازش هاي امّ كلثوم(س) بود كه خنده را مهمان لبان عبّاس(ع) من مي كرد.
زينب(س) من، كم تر دست هاي عبّاس(ع) را مي بوسيد. او بوسه بر پيشاني عبّاس(ع) مي زد  و من دريافتم اين پيشاني هم فرجامي چون دست ها خواهد يافت. امّا چه باك كه همه براي خدا بود، براي رضاي دوست. هر وقت زينب(س) و امّ كلثوم(س) مي‌آمدند من مجال كارهاي منزل را مي يافتم، چون عبّاس(ع) كوچك من آرام و ناز در آغوش مهربان خواهرانش به خواب مي رفت.






منبع این مقاله : سايت تخصصي روز دهم - مركز پژوهش و نشر فرهنگ عاشورا - دزفول
http://www.roozedahom.com

آدرس این مطلب :
http://www.roozedahom.com/modules.php?name=News&file=article&sid=384