جانم فدای تو

آفتاب ظهر توی چشمها افتاده بود و پشت پلکها از عرق می سوخت. بسیاری از یاران امام حسین(ع) شربت شیرین شهادت را نوشیده بودند. ناگهان «ابوثمامه» رو به امام کرد و گفت:«ای ابا عبدالله! جانم فدای تو! …اکنون می خواهم به میدان نبرد بروم، ولی آرزو دارم قبل از رفتنم به امامت شما نماز بخوانم.»
صورت امام مثل گل شکفت. با خوشحالی گفت:«نماز را به یاد ما انداختی، خدا تو را از نمازگزاران قرار دهد!»
سپس به آسمان خیره شد و ادامه داد:«آری،‌اینک وقت نماز است. از اینها بخواهید که دست از جنگ بردارند تا نماز بخوانیم.»
«حصین بن عثیم» از میان لشکریان عبیدالله، ‌پوزخندی بر لبانش نقش بست و گفت:«نماز شما که قبول درگاه خدا نیست.»
سینه‌ی «حبیب بن مظاهر» از خشم گر گرفت و فریاد زد: «زبانت بریده باد. ای ملعون! نماز خاندان پیامبر قبول نیست و نماز آدم شرابخواری مثل تو قبول است؟»
حصین بن عثیم از کوره در رفت و با عصبانیت به سوی او یورش برد. اما حبیب با شمشیرش ضربتی به او زد و او غرق در خون روی خاک افتاد. امام و تعدادی از یاران به نماز ایستادند.
«سعید بن عبدالله» و چند نفر دیگر روبروی نمازگزاران ایستادند تا سینه خود را سپر تیرهای دشمنان کنند.
بعد از نماز، حسین(ع) به کنار جناره سعید بن عبدالله رفت. تیرها بدن او را زخمی و خونین کرده بودند. هنگامی که او صورت نورانی امام را دید، خنده‌ای کمرنگ روی لبانش نشست و بریده بریده پرسید:«ای فرزند رسول خدا! آیا من وظیفه ام را خوب انجام دادم؟»
امام در حالی که دست زیر گردن او گذاشته بود و اشک می ریخت، سرش را تکان داد و گفت: آری، آری. تو پیشاپیش من در بهشت موعود خواهی بود.»
… آنگاه رو به یارانش کرد و گفت:« اینک درهای بهشت گشوده شده‌اند؛‌ بهشتی که نهرهایش جاری است و درختانش سبز و خرم‌اند. اینک رسول خدا و شهیدان منتظر ورود شما هستند…» در همان وقت، سعید بن عبدالله احساس کرد چشمه‌ای آب خنک در قلبش جاری شده است.
نویسنده: ناصر نادری

telegram

همچنین ببینید

معما

معما علی بن حسین در حیاط بازی می کرد و یاد روز های دور در ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *