کهنه پیراهن…

یک لباس کهنه و زبر آورد، پاره‌پاره‌اش کرد. پوشید زیر لباس‌هایش. می‌دانست لباس‌هایش را غارت می‌کنند، حتی انگشتش را قطع می‌کنند برای انگشتر.
کسی که آن لباس کهنه را برد، از آن به بعد، زمستان‌ها از دست‌هایش چرک و خون می‌امد، تابستان‌ها دست هایش مثل چوب خشک می‌شد.

***
یک نقطه را مرکز قرار داده بود. از آن‌جا حمله می‌کرد، وقتی هم دور می‌شد دوباره برمی‌گشت همان‌جا. بلند می‌گفت: “لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم.”
زن و بچه‌ها صدا را که می‌شنیدند می‌فهمیدند هنوز زنده است. گفته‌بود از خیمه‌ها بیرون نیایند.

***
حسین می‌جنگید؛ یک‌تنه و تنها. از پسش برنمی‌آمدند. حمله کردند به خیمه‌ها، به خانواده‌ها. فریاد زد: “ای پیروان ابوسفیان! اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید. با من جنگ دارید. با من بجنگید. چه کار دارید به زن و بچه‌ها؟”
شمر گفت: “راست می‌گویی پسر فاطمه.”و دستور داد برگردند.

***
خودش را رساند به آب. ترسیدند آب بخورد، نیرو بگیرد. یکی‌شان گفت: “ریخته‌اند به خیمه‌هایت، آن‌وقت تو داری آب می‌خوری؟”
آب نخورده، برگشت. دروغ گفته‌بودند. گفت: “حالا که تا این‌جا آمدم، دوباره خداحافظی کنم.”
زن و بچه‌ها جمع شدند. گفت: “خودتان را آماده کنید. از این به بعد خیلی سختی می بینید ولی، ذلت نه.”

منبع: آفتاب بر نی/ زینب عطایی

telegram

همچنین ببینید

آفتاب بر نی

آفتاب بر نیReviewed by Admin on Dec 10Rating: اول تن‌به‌تن با حسین می‌جنگیدند. دیدند نمی‌شود؛ ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *