غزل

واج نیزه ها

بعد از هجوم خنجر و تاراج نیزه ها آرام رفته بود به معراج نیزه ها تصویر سبز صورت او سرخ شد ولی خندید لحظه ای که شد آماج نیزه ها خنجر به روی حنجرش امد ولی سرش رفت و نشست بر سر مواج نیزه ها گودال نیست تخت سلیمان کربلاست حالا که می شود سر او تاج نیزه ها شعر ...

ادامه نوشته »

در مدح مولا علی(ع)

به سمت کعبه مَلَک هم دخیل می آورد که مادری پسری بی بدیل می آورد گشود لب به سخن کعبه، داشت بی پرده – برای خلقت عالم دلیل می آورد ز اشک شوق مَلَک، زیر پاش دریا شد وَ کعبه غرق کلیمی که نیل می آورد خلیل با تبر آمد به بُتکده، امّا – به روی دوش، محمّد، خلیل می ...

ادامه نوشته »

بال و پر

بر روی دست پدر، بال و پرکبوتر زد سرش جدا شد و اما دوباره پرپر زد هنوز گرم سخن بود امام عاشورا که تیر آمد و بوسه به حلق اصغر زد یکی نگفت که آخر گناه کودک چیست؟ یکی نگفت که از او چه منکری سر زد رسید مادر وزخم گلوی او را دید نشست بر سر خاک و ز ...

ادامه نوشته »

تقدیم به حضرت معصومه(س)(برقعی)

..و به همراه همان ابر که باران آورد مهربانی خدا در زد و مهمان آورد باد یک نامهء بی واژه به کنعان آورد بوی پیراهنی از سوی خراسان آورد به سر شعر هوای غزلی زیبا زد دختر حضرت موسی به دل دریا زد چادرش دست نوازش به سر دشت کشید دشت هم از نفس چادر او گل می چید چه ...

ادامه نوشته »

ای خدای حضرت زهرا!

خدای شاعری‌ام! ای خدای حضرت زهرا! خودت بگو چه بگویم برای حضرت زهرا بهشت می‌وزد از کوچه‌ها گمان می‌کنم از شهر گذشته است دوباره عبای حضرت زهرا نشسته با حسنین، از کران وحی بخواند به عرش پرشده ازطنین صدای حضرت زهرا تمام خستگی حیدر از تنش به درآید دمی که دربگشاید حیای حضرت زهرا چه‌قدر ماه حجاب تو کامل است ...

ادامه نوشته »

گنج مخفی

دست خدا در خلقت زهرا چه ها کرد سر تا به پا اعجاز را بر او عطا کرد تا این که گنج مخفی اش پنهان نماند طرح جدیدی از خداوندی به پا کرد نوری سرشت و مدتی بعد از سرشتن او را به نام حضرت زهرا صدا کرد وقتی برای بار اول، فاطمه گفت آن جا حساب “فاطمیون” را جدا ...

ادامه نوشته »

علی اکبر(ع)

نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد …ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان مثل تیری که رها می شود از دست کمان خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود مست می آمد و رخساره برافروخته بود روح ...

ادامه نوشته »

زهیر باش دلم!

زهیر باش دلم! تا به کربلا برسی به کاروان شهیدان  نی نوا  برسی امام پیک  فرستاده در پی ات … برخیز! در انتظار جوابت  نشسته… تا برسی چه شام باشی و کوفه.. چه کربلا ای دل! مقیم عشق که باشی…  به مقتدا برسی زهیر باش! بزن خیمه در جوار امام که عاشقانه به آن متن ماجرا برسی مرید حضرت ارباب ...

ادامه نوشته »

یا هنوز هم…

زرد و کبود و سرخ شد اما هنوز هم دارد عزای دیدن بابا هنوز هم تا تاول دوباره ای از راه می رسد با گریه آه می کشد آن را هنوز هم آهسته بغض می کند و خیس می شود… …زخم کبود گونه اش: ” آیا هنوز هم مهمان چوب دستی شهر جسارتی من مانده ام به حسرت لبها هنوز ...

ادامه نوشته »

وقف تو..

شاید تو خواستی غزلی را که نذر توست اینگونه زخم خورده و بی سر بیاورم یک قطعه خواندی از روی نی، شاعرت شدم آن قطعه را نشد به غزل دربیاورم یک پرده خواندی از روی نی، آتشم زدی این شعله را چگونه به دفتر بیاورم با حنجر تو کاری اگر خنجری نداشت کاری نداشت واژه ی بهتر بیاورم وقف تو ...

ادامه نوشته »