خانه / شعر های عاشورایی / شعر کودکانه

شعر کودکانه

لباس کهنه

لباس کهنه می‌رسد خودش پدر هدیه می‌دهد به من می‌دهد به من خودش روسری و پیرهن باز هم به موی من دست می‌کشد پدر بوسه می‌زند به من با همان لب و دهن بس که راه سخت بود کفشهام پاره شد این لباس کهنه را داشتم فقط به تن خسته بودم، آه، داشت میشکست زانویم مثل آینه آسمان بود روی ...

ادامه نوشته »

تشنه ترین پدر دنیا

تشنه ترین پدر دنیا یارِ امام برادرش حُر و علی‌اکبرش برای ما مسلمونا برای قرآن و خدا تا باقی باشه دین ما دین پیامبر خدا حالا امامِ خوب ما تنها میون دشمنا کشته شدن دور و برش حتی علی اصغرش آخر شهید شد اون آقا رفت آسمون پیش خدا دشمنای دین خدا اون آدمای بی‌حیا بچه‌ها رو، زدن کتک هیچکی ...

ادامه نوشته »

ماه سه ساله

ماه سه ساله ماه در خرابه دید دختری سه ساله بود بس که گریه کرده بود روش، مثل لاله بود گفت: ای رقیه جان! چیست قصه‌ی تو، چیست؟ چیست داستان آن دختری که می‌گریست؟ گفت من رقیه‌ام ماه! ماه مهربان! دختر حسینیم آه… قصه‌ی مرا بدان… آسمان به موی او شب، ستاره بسته بود روی گوش او، پدر گوشواره بسته ...

ادامه نوشته »

ای قصه قصه قصه

ای قصه قصه قصه       قصه ای عاشقونه از دو برادری که شدن ماه زمونه یکی امام حسین و یکی حضرت عباس یکی یه شاخه‌ی گل یکی عطر گل یاس وقتی خدا عباس و به حضرت علی داد امام علی به عباس یه درس خوشگلی داد قنداقه‌ی عباس رو دور حسین می‌گردوند ماه بنی هاشم و به دور نور می‌چرخوند یعنی ...

ادامه نوشته »

” عین ” مثل عاشورا

” عین ” مثل عاشورا “عین” مثل امام علی که خیلی مهربان بود “عین “مثل عباس که خیلی پهلوان بود “عین” مثل علی اصغر که کوچولو و خندان بود “عین “مثل علی اکبر که که شجاع و جوان بود “عین” مثل عاشورا که عجیب ترین روز دنیا بود (نسرین دهقان زاده)

ادامه نوشته »

شهر آرزو

شهر آرزو در شهر آرزو در کوچه امید خوشحالی و سرور در باد می دوید یک روز دیدنی یک صبح دلپذیر صبحانه ای لذیذ با چایی و پنیر اخبار رادیو می گفت با سرور از لحظه ای قشنگ از ساعت ظهور یک دفعه شد زمین هم رنگ آسمان باغ ستاره شد سرتاسر جهان   یحیی علوی فرد  

ادامه نوشته »

مانند باران است

مانند باران است  مردی به امام حسین(ع) گفت: نیکی به افراد ناشایست چیزی جز هدر دادن مال نیست. امام گفت: اشتباه می‌کنی، نیکی مانند باران فراوان است که دامنه‌ی آن هم خوبان را در بر می‌گیرد و هم بدان را   نویسنده: فریبا کلهر  

ادامه نوشته »

یار امام برادرش

یارِ امام برادرش حُر و علی‌اکبرش برای ما مسلمونا برای قرآن و خدا تا باقی باشه دین ما دین پیامبر خدا حالا امامِ خوب ما تنها میون دشمنا کشته شدن دور و برش حتی علی اصغرش آخر شهید شد اون آقا رفت آسمون پیش خدا دشمنای دین خدا اون آدمای بی‌حیا بچه‌ها رو، زدن کتک هیچکی نیومد به کمک کردن ...

ادامه نوشته »

همسفر ستاره ها

عمه تو با من بگو عمویم آیا به خدا شده ست مهمان یا آنکه زیاد برده ما را؟ کو، باز نیامده زمیدان   عمه تو به من بگو که بابا از داغ که قامتش خمیده؟ از اینکه دو دست عمو عباس از باغ خدا ستاره چیده؟   هر شب که عموی من دو دستش در باغ خدا ستاره می کاشت ...

ادامه نوشته »

هفتاد و دو شعر خونین

دیشب برایت سرودم هفتاد ودو شعر غمگین از نیزه و زخم و خنجر خونین خونین خونین   صد قطعه از عشق گفتم با یاد پیراهن تو پیچید عطر اقاقی از زخمهای تن تو   ای آنکه از هر نگاهت سیراب میگشت دریا بایاد چشمت شکستم ابری ترین بغض خود را   یاد تو هر لحظه هر دم جاریست در تارو ...

ادامه نوشته »